آمریکا آدم را فراموش کار میکند.
طعم خوش عدالت زیر روزمرگیمان بی مزه میشود. فراموش میکنیم
از میان فلسفه...
- بیا با هم مرور کنیم. یک و دو و سه، سکوت خالیست.
- ای بابا حاجی این دغدغه ها بابت چیست؟
ثبت سکوت و سایه و هر چه که خالیست دیگر چیست. یک قدم این ورمان آبادیست. از عشق هم که ابایی نیست.
میگویند چپ و راست خالی بیداریست. پس چرا نه چپ کنیم و نه راست کنیم و فقط در وسط کنیم که خالیست؟
ما همه گرد به گرد آتش
گونه هامان همه داغ،
دلهامان همه داغ.
پکی به فلسفه میزنیم.
گپ هامان همه داغ.
فلسفه چشمانم را میسوزاند
دلمم کز سر عطر گزنک شاعر بود،
تا که بوی هیزمان میگیرد
طبع شعرش در سرم میمیرد
طبق عادتی که نداریم مینشینیم و نگاه میکنیم رقص کم سوی آتش در ته چشم.
و من چای مینوشم.
بیا ای آوازه خوان
مرثیه ما را بسرا
که خدایانمان سوختهاند
امام صادق:
پیاز بخورید که سه فایده دارد:
- بوی دهان را خوش میسازد!!!!!!!!!
- ...
- ...
یک روز و روزگاری خواهد بود که مردمانش راست قامتان خواهند بود و هرگز به شکنجه گاه دل نخواهند رفت. آن زمانه، بازار ِ شهرآشوب خواهد بود. دیگر مصلحت ها پا به پای حقیقت ها به فروش نخواهند رسید و نفس های هتک حرمت شده عشق را به ازمحلال نخواهند کشید.
یک سرزمینی خواهد بود که مردمانش به تقلا رضایت نخواهند داد. به تنفس، به عشق، به خدا رضایت نخواهند داد. آن، سرزمین ِ شهر ِ شهرآشوب خواهد بود که هیچ کسی در آن ندامت به زیر نقابش نخواهد کشید.
مردمان آن روزگار ِ آن سرزمین، خدایان خواهند بود که مردگانند در این روزگار و این سرزمین.
خدا ما را ساخت؟
و یا ما خدا را ساختیم؟
هر کداممان که ساختیم ساختیم، اما چرا بهتر نساختیم؟
و خدا بهشت را به بندگان خوبش وعده داد. در حالیکه بد صفتان
جملگی در جستجوی بهشت اند و نیک سیرتان فارغ از نیاز به بهشت خدایانشان.
تو آمدی
و نفسم رفت
نفسم که سر جایش آمد
تو فرسنگها رفته بودی
شب بود. شب داغی هم بود. تنهای جوان و شادابمان روی تخت به هم گره خورده بود. پنجره اتاق را بسته بودیم تا صدای نفس نفس پیوسته و نالههای خوش همآغوشی بیرون نرود. بعد تا ملک تاج پنجره را باز کرد، اتاق پر شد از محبوبههای شب ...
از کتاب دکتر نون
گِل خود را به مردن میزند. مرد سفالگر دستهایش را مرتب بر روی گل میکشد و در حالیکه انحنای کشالههای زن خیالش را مرتب میکند، با گل عشق بازی میکند. مرد ندانسته بازی خطرناک گِل را ادامه میدهد. گل عاشق شده است و هر دم برای مرد عشوه میآید. مرد انگشتانش را پشت کمر زن قفل میکند و به سمت خود میکشد. گل خم میشود و بر دور دستان مرد میپیچد. بوی گناه بلند میشود. مرد در میان تشویش و اضطراب، گل را و زن را یکی میبیند و نمیداند عاشق کدامیک شده است. دیوانه شده است. خاطرش نگران از خیانت است و دلش آکنده از لذت. زن را میبیند که از روی تخت او را نظاره میکند. سر همین، از عشق بازی با گل شرمسار میشود. زن زل زده است و نگاهش مرد را آب میکند. در یک آن دست در دور گردن مجسمه گره میکند و به یکباره فشار میدهد. زن قرمز میشود و دست و پا میزند. مرد دیوانه است. خون غیرت به صورتش دمیده، محکمتر فشار میدهد. زن تقلا میکند ولی مرد او را در بر میگیرد. گل مچاله میشود و زن خاموش میافتد.
این داستان کوتاه از اوناست که وقتی گوشش میدی نیم ساعت با کسی حرف نمیزنی!
http://ketabkhaneyegooya.com/audio/Parsi-Pirooze.mp3
من زاسرار گران میدانم
همه از پیر و جوان،
خرد و کلان،
همه این آه و فغان میدانم
سجده ها بر سر عشق
عصیان بر سر عشق
همه را با دل و جان میدانم
تو چه دانی؟ تو چه دانی؟ تو چه دانی؟
تو،
ای رقاصه عالم کش
تو که امروز به خدا نسیانی
و ز فردای منم بی زاری
تو از این درد دلم چون دانی؟
غیر همدانی
تخطی کنیم از سرنوشت.
سوی آزادی هم پیمان بشویم.
و پروازی بکنیم...
بیاییم روراست باشیم. این بازییهای روزمرگی دیگر قدیمی شده است. بوی پوسیدگی میدهد. نشستهام و دنبال عبارتی هستم که زندگی را به آن تشبیه کنم. به این فکر میکنم که شاید زندگی شبیه آبی باشد که یک سره به سنگی میخورد و آن را میشوید. تمیزش میکند؛ سنگ لذت میبرد. صیقلش میدهد؛ باز هم لذت میبرد. خردش میکند؛ سنگ دیگر راهی برای گریز ندارد. یعنی برای مبارزه دیگر خیلی دیر شده است. سنگ مینشیند و منتظر فروپاشیاش میشود. آب میآید و هر چه را که باشد میشوید. زندگی هم همین گونه است. میآید و موذیانه همه چیز را میساید و میبرد. درد من هم از این همه چیز شویی است. یادم هست چیزهایی داشتم که حاضر بودم هر کاری بکنم تا پاک نشوند. فکر میکردم زندگی میآید و من میگویم بیا، همه چیز را ببر و این چند قلم را بگذار. انتظار زیادیست؟ روزگار بیاید و بگویی همه را ببر؛ لطفاً این دوستیهایم را دست نزن. آن یکی خاطره مورد علاقه دوره بچگیام را نمیدهم. اوه اوه، حالم از این روز بهم میخورد. بیا مال تو، نخواستمش. رها کنم این پرت و پلا گوییها را.
باید دنبال عبارتی بگردم که زندگی را توصیف کند. زیاد نباید کار سختی باشد. آخر، سالیان سالست که با زندگی همدمیم. باید خوب بشناسیمش. مگر نه اینکه از رگ گردن به ما نزدیکتر ست؟ مگر نه اینکه عین زندگی را تجربه کردهایم؟ چگونه نمیتوانم عبارت را پیدا کنم؟ فکر میکنم شاید زندگی همانند یک بعد از ظهر برفیست. گهگاهی میآید و رویش تنها قدم میزنی. شاخه نور در دستت میگیری و آرام میشوی. ردپایت را رویش میگذاری، اما نیمه شب، که سنگینی برف سکوت را بر همه جا حکمفرما میکند، همهاش محو میشود. درد من هم از همین همهگیری برف است. میآید و همه چیز را میپوشاند. چه خوب اگر بعضی چیزها را رها میکرد. رهگذر تنها مانده در کوه که ردپای راهنمایی را دنبال میکند. چه خیالی...
خزعبلات میگویم. اینجا زندگی سریع است. گاهی اوقات جا میمانی. برف آرامست. زندگی نمیتواند برف باشد. پروین خانم میگفت اینجا سطح انتظار، از زندگی هم سریعتر رشد میکند. باید چیز ترسناکی باشد. من که از زندگی هم جاماندهام، به خواب خوش هم نمیتوانم به انتظارات برسم. درد من هم از همین جاماندگیهاست. آن سنگ هم از سرعت آب جاماند که خرد شد. وقتی به خود آمد که دیگر دیر شده بود. نشست و تنها نظاره کرد. احساس میکنم هم جاماندهام و هم دیر شده است; نشستهام و تنها نظاره میکنم.
از نظرات حسنی که انگاری اسلام را خوب می شناسد:
... اين آقا (خاتمی) فقط ميگفت آزادي، آزادي و آزادي. ما در هيچ كجاي قرآن آزادي را نداريم آزادي هميشه مورد نكوهش است. ما در اسلام آزادي نداريم بلكه عبديت داريم، در تمام اسلام و قرآن به بنده بودن ما اشاره شده است و حضرت محمد (ص) هم با آن عظمت و بزرگيش خود را بنده و عبد خدا ميدانسته ولي اين آقا فقط دم از آزادي ميزد...
تو آمدی،
تماس سر انگشتان نگاهت کافی بود تا همه این روزهایم را تباه کند.
حالا که آمدی و همهات را دادی و رفتی
دیگر تباهی هم نیست
ظلمت و درد و فجاعت هم نیست
هیچ نیست
تو از خدا هم بدتری!
يکی ترسان، کناری
کنار نيمکتی، زير چناری
عشق بازی میکرد با خوب خوبانش.
تلخ و شيرين از دل و درد و حماقت
دادخواهی میکرد:
من سراسر پا به پای عشق آمدستم
ساز و برگی هم ندارم به دستم
ليک دادی از هر چيزم به دستم
ای تو آن من آشنای روز و ماهت
ای تو آن من به قربان صدايت
عاشق عمق نگاهت
من،
تو که از آسمان آمدی
پر زدم
از غمم، از غربتم، از تاريکيم
تن زدم، با عشق از نو دم زدم
غير همدانی
یک بار آمدیم و تلافی زندگی را، زیر چشمان تیزبین خدای عزوجل، درآوردیم. شب تلو تلو خوران زندگی تلافیش را از معدهمان به بیرون درآورد.
من، وقتی در مسابقات دانشگاهی فوتبال قهرمان میشوم، لباس قهرمانیام را میپوشم و شب هنگام خواب احساس وجد میکنم.
من یک فوتبالیست هستم!
من، وقتهایی که در مسابقه فینال با مذلت میبازم را یادم نیست چه میکنم..
ولی من همچنان یک فوتبالیست هستم!
تنها آب میتوانست خاطرات را آنطور که میخواهم شستشو دهد؛ دوش که گرفتم، ديگر سگهای تيزشامه هم نمیتوانستند ردشان را بگيرند.
اينها همه نتايج تفکرات سوسکیام بودند. با خودم گفتم خاطراتی که ديگر متعلق به من نيست، همانهايی که ديگر مال کس ديگريست، همانهايی که ديگر بوی فساد خاطر میدهد را بايد دوششان گرفت و شست.
تنها چيزی که نمیشود با آب شست، خاطره شستن خاطرات است که تا ابد ننگش بر تنت میماند.
و حالا کوچهها
گرچه تنگاند و نفسگير
در شب اما، مستها را يارانند...
پليدی که در افق محو شد، لابد گرگ و ميش شده بود که سايهها را روی ديوار تشخيص ميدادم. سايه من از همه بزرگتر بود. منگِ از سياهی و مردد از روشنايی روی ديوار هوار ميکشيد. منتظر آفتاب نماندم تا سرنوشتش را دنبال کنم؛ خيلی خوابم میآمد...
روزايی که احساس ميکنی همه بدبختیهای دنيا رو سرت خراب شده رو فرداش رو دوست دارم.
عجیب است تناسبی که بین تفکرات ریز و درشت آدمی با مکان وقوع آنها وجود دارد. گویی تفکرات نه متعلق به خلاق آنها بلکه متعلق به سیطره ذاتی مکان هستند که به متفکر اعمال میشود. یادم میآید زمانی که عادت به نوشتن داشتم، میرفتم در محلهای مختلف و سعی میکردم ذهنم را آزاد بگذارم تا هر آنچه را محل القا میکند روی کاغذ بیاورم. نتیجه تلی از دست نوشتهها بود که میشد بر اساس نحوه نگارش و توناژ معنایی، محل نگارششان را حدس زد که مثلا فلان نوشته در قله کوهی نوشته شده یا اینکه دیگری در ایستگاه مترو. به همین دلیل هم بود که هیچگاه فرهشت ثابتی در نوع نوشتههایم نداشتم.
این شعر متعلق به سواحل رودیست که از نزدیکی خانهام در آمریکا میگذرد. و تخته سنگی که ساعتهای مدیدی از تنهاییم را با او قسمت میکردم. چند روز پیش متوجه شدم که بر اثر سیلابی که سطح رودخانه را بالا آورده بود تخته سنگ تنهاییم دل به آب زده تا رازهایم را با خود به اعماق ببرد. چند روزیست که دستم به نوشتن نمیرود. در عجبم که این نوشتهها آیا مال من است یا اینکه تخته سنگی که الان این نوشتهها را در ذهن دیگری زمزمه میکند.
و
تو کجایی و کجایی و کجایی!
آن سالها پیش
که سرچشمه آن بالادست خشکید
که تو هم پر زدی
از پری بودنم تن زدی
خداوندگار عزوجل را من خودم حلقآویز کردم
آری، آن سرچشمه بالادست خشکیده
یادت باشد اینجا از آب خبری نیست
از طراوت و خنکی و سایه درخت بید خبری نیست
همه خار است و خار که دلها را میخراشد
همه خراش است و خراش که آدمیان را میخشکاند
و سرچشمهای، که دیگر در کار نیست
همه چیز تبآلوده! دردناک!
و سنگهای تفته بر خاک که عطش مینالند
بیا با هم دشنام دهیم خدایان غنوده را
و بر این نطع بیآبشان بنشانیم
از پس کوه آمدهاند
چه میدانند نگاههایی که به آن سرچشمه آغازین بود؟
و کمرهایی که پتپت کنان
سیگار بر دردهای خود مرهم میکنند
بیا لعنت کنیم سرچشمه ربوده را
عشقهای آب ساییده و
آشکارا به تباهی کشیده را
تو کجایی و کجایی و کجایی!
من امروز از تو برای من صحبت میکنم. پس بگذار خدایان همگی دوره شوند و بگریند بر این عشق که به ایشان روا نیست.
تیره بختی را به اهتمام ساختیم. اگر دست و پایی به اطراف می زنیم، همه اش تف سر بالاست.
در حوالی این روزگار بودم. کمی عقبتر یا جلوتر نمیدانم. اما هر چه بود سایهها دیگر رنگ سیاهی نداشت
- تو ازينا که هی منو خاموش کنی. من ازينا که هی روشن شم
- من ازينا که نگات کنم تو نور آبی کمرنگ و مهرههای مارتو بشمرم
- من ازينا که بغلت کنم و برم پشت گردنت قايم شم
- تو ازينا که هی بخوام ببينمت، ولی تو هی بچسبی بهم و پشتمو بو کنی
- من ازينا که تو با قلبت تکونم بدی
- تو ازينا که من با پشت گردنت بازی کنم تا خاموش شی
- من از اينا که نشم
- من از اينا که ول نکنم تا بشی
- من از اينا که در اوج
- ما ازينا که با هميم
- ما ازينا که با هميم. دقيقا!
ديدیام، ماليدیام، عشق ورزيدیام
و من،
مبهوت،
غوطه خوردم در وجد
میگفت: اين مادر جنده اين چيزها نمیفهمد. طلبمندی خاطر يالغوزش را به هم ريخت، در گوشش با ناله از سرگردانی خواند که:
ياد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو ديده رسته
مثل بز به چشمانش خيره شد، در دم گفت: اينها که میگويی را نمیفهمم ولی مادرت را به يک تومان به اجنبی میفروشم قرمساق و پدر پدرسوختهش را درآورد.
راست میگفت، هم مادر جنده بود و هم نفهم.
در منظر قدرت بودنش هم بر مادر جندگيش و نفهميش میافزود.
بالشم را روی سرم گذاشتم تا سنگينيش خوابم کند..
از داستان "قدرت"
- غير همدانی
بهار
سايهها از پس هم بر روی چمن عشق بازی میکنند.
و من ردشان را در آسمان با ابرها دنبال میکنم.
باد، زندگی را به زير پوستم تزريق میکند
جايش روی پوستم پای مرغی میشود
و من به وجد میآيم.
هوا،
هوای لواط است!
بهار است!
-غير همدانی
تنها چیزی که به درازا میکشید و اعصابم را خورد نمیکرد بوسه هایش بود. روی چهارپایه که مینشستم، می آمد و رو به من بر روی پاهایم مینشست و پاهایش را در کمرم قفل میکرد; لبانش را به لبانم می چسباند و سپس مدتهای مدید یکدیگر را بدون هیچ کلامی از فاصله دو سه سانتی متری نظاره میکردیم. به ندرت میشد که چشمانش بسته باشد، آری، خیلی گستاخ تر و جسورتر از آن بود که چشمانش را ببندد. همیشه زل میزد به قعر چشمهایت انگاری روحت را میخواهد بمکد..
از کتاب ..
-غير همدانی
مگه اينکه خيلی مرد باشی تا بتونی
اونقدر بزرگ شي، يکی رو تو بغلت بگيری
بزاری خودشو توت پنهان کنه، چشماش رو ببنده
بهش بگی تو ديگه راحت باش، من همه چيز رو درست ميکنم،
همونطور که دوست داری،
حالا ديگه غصه نخور، خب؟
لالايی هم بخونی براش، بخوابه و خواب روياهای آرومش رو ببينه تو بغلت
مگه اينکه خيلی مرد باشی...
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سرشكي به رخساره غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدی
- نيما
يکی از لحظات دلپذير اونه که بری دندونپزشکی و دندونت رو که دو ماه روش سوراخ شده پر کنی. از اون لذتبخشتر اونه که در کنار پر کردن جرم گيری و چکاپ کامل بقيه دندونات رو هم بکنی و آخرش که داری ميای خونه خانوم دکتره بهت بگه همه دندونات سالمن.
آه که فقط اگه ارزش اين جمله رو وقتی بهمون ميگن ميدونستيم نه وقتی که ديگه بهمون نميگن!
آقای قشنگ که از اديتور بودن خودش احساس وجد ميکرد، نشسته بود و سکانسهای زندگيش را پشت سر هم رديف میکرد. مثل بچههای بازيگوش زندگيش را عقب و جلو میبرد و با قيچيش هم تمام مدت در حال برش تکههای مختلف بود. بعضی از تکهها را چند باره تميز ميکرد و در قفسههای ذهنش مرتب ميگذاشت تا دم دست باشند. يک قفسه مخصوص هم داشت که عهد کرده بود هر روز تميزش کند. با خودش گفت اين قفسه را ۱۷ بار دوست دارم.
به زندگی بازگشت. هجوم لحظات را ديد که چپ و راست اضافه میشدند و همه جا را پر میکردند. فکر کرد که چه عجيب که اغلبشان اما به زودی با قيچی به سطل آشغال روانه میشوند و هيچ وقت هيچکس در هيچ قفسهای مرورشان نمیکند.
سکانس زمان حال را بررسی میکرد. خودش بود و قيچیاش و کوهی از لحظات قبلی زندگی که آماده دور ريخته شدن بودند. آرزو کرد ای کاش تمامشان آنقدر خوب بودند که میتوانست در قفسه مخصوص بگذاردشان. آقای قشنگ ديگر از اينکه اديتور باشد و با قيچی به جان سکانسهای زندگيش بيفتد احساس وجد نمیکرد. رفت تا قفسههای جديدی بسازد.

It all happens in the playground. You and I might just remember glimpses of it, but it was all there, and still is today.
The micro society of half developed humans I care for everyday at recess reflects the grown up fearful challenge of “fitting in”, and that’s were it starts to hurt. My little “kootchooloos” (kids) ask me to give them love, and I do. They want the fun, and they have it. I help them tie their shoes, I help them dress up. I pick them up when they fall, and answer their million questions a day.
But when they come to me with that sad and helpless face and say “she doesn’t want to be my friend!”, my heart squeezes. It happens very fast. With a victorious voice I congratulate the chosen one and tell him to go and play with someone else, someone who will truly show interest and kindness in him, and that there is plenty of terrific other kids out there. I also briefly shatter his world by telling him the painful and needed truth: you can’t force people to be your friend. The four year old is then immediately pushed back into the delirious playground, with no time to share anymore tears. I know what he doesn’t: he will have all the time in the world to cry when he’ll grow up.
و اما خداوند بخشاينده مهربان
وَلَو شِئنا لَاتَينا کُلَّ نَفَسِ هُديها
اگر ميخواستيم نور هدايت را در هر نفسی میافکنديم.. سجده،۱۲
(آفرين، آفرين، تو خيلی مردی!)
آقای قشنگ عاشق دوستیهايی بود که بايد با چنگ و دندان نگهشان داشت. میگفت آنها به مانند زنان فاحشه با چادرهای سياه میمانند که از داخل پوسيدهاند و از بيرون پوشيده. و اين چادرهای سياه خاص از خواصشان اينست که هرچه چنگ و دندان بزنی عاقبت يک روزی، يک جايی باد ميبردشان و آنوقت میتوانی بنشينی و صحنه را تماشا کنی و قاه قاه بخندی به باد و به فاحشه بی چادر و به خودت و به زندگی
خواب
...خواب خیلی خوب است. حتی از جسورترین رویاپردازیهای انسان هم پیشتر میرود. میرود آن کنجهای ذهن و با دقت، خاطرات، لحظات و آن تمایلات ناب انسان را بر میدارد و کنار هم میچیند. حالت سوررئالیستیش هم از همینجا میآید. آنقدر به دنیای مادی اطرافمان وابستهایم که جرات بعضی رویاپردازیها را هم در زمان خودآگاهمان نداریم. خواب اما بیپیرایه بیپیرایهست. برای همین دوست داشتم خوابهایم را مخصوصاً آنهایی که او درشان بود، همیشه با خودم داشته باشم. مینوشتمشان تا بدانم هر لحظه چقدر از ناخودآگاهم را مال خود کرده است.
از کتاب نيمه تمام..
- غير همدانی
يکی از اون روزای قديم نديما که اينطوری مد بود، وقتی میرفتم تو اون خونه کذايی، عشقهام رو اون بيرون در روی پادری درآوردم، جفتشون کردم و رفتم تو. وقتی اومدم بيرون اما اثری از آثارشون نبود که نبود. اگر يک جفت عشق تقريباً نو با شماره ۴۳ پيدا کردين خبرم کنين.
قربان شما،
عشق دزديده
يکی از اون روزای قديم نديما که اينطوری مد بود، وقتی از کنار اون خونه کذايی رد میشدم يک جفت عشق دست نخورده جفت شده پشت در پيدا کردم، يواشکی برشون داشتم. چنديه دهنم رو گاييده. گمون میکردم شمارهش بهم نميخوره؛ سر و تهش رو چيزهايی خوروندم تا اندازه بشه. نشد که نشد! نگو که عشقهای پشت دری خصلتشون همينه. يادم نبود که مال مفت باشه، کوفت باشه در مورد عشق صدق نميکنه.
عشق دزديده
احساس/ عقل؟
از تفکرات ۴ صبحی..
بر خلاف تفکرات عاميانه، قدرت زنان در استفاده از عقل در مسايل سکسی بسيار بيشتر از مردان است، پس زنان انسانهای عقلمدار تری نسبت به مردان هستند. اکثر دخترها ميتوانند از بروز سکس در رابطهشان جلوگيری کنند در حاليکه اندامشان به شدت خواستارش است. مردها اما، توانايی جلوگيری از سکس را حتی در زمانهايی که علاقهای به شخص مقابل ندارند هم ندارند. آخرين مثالی که در تاريخ آمده که مردی توانسته با استفاده از عقل از بروز يک سکس جلوگيری کند همان شيخ ميرعماد است که با آن کنيزک لوبت شب را تا صبح سپری کرد و شهوتش را کنترل کرد. بنده خدا تا صبح تمام انگشتان دستش را با شعله شمع سوزاند و گاز گرفت تا آتش جهنم را برای خودش يادآوری کند...
و اما چرا تفکرات ۴ صبحی:
- اين البته برای دختران فاجعه است چون اگر در رابطهای باشند و خواستار سکس باشند و سکسی در کار نباشد، بايد بروند و فاتحه آن رابطه را بخوانند!!!
- و اين البته برای مردان هم فاجعه است چرا که اگر در رابطهای باشند يا بايد فاتحه سکس را بخوانند و يا اينکه اگر سکسی در کار باشد نشانه اينست که آنچنان طرف در عشق غرق شده است که فرار کردن از آن رابطه را بايد با خود به گور ببرند.
با اينکه شرمندهام اما فقط به خاطر اينکه وصفالحال بود:
نکتههايی که تنها در ساعت ۴ صبح قابل کشف هستن!!
اسلام از ابلهترين (و شايد هم هوشمندترين) دينهاست که تمام وعدههای پاداش در آيندهاش محدود ميشود به خوراکيهای خوشمزه و سکس با بهترينها!
مشخص است چرا طبقه ضعيف جامعه هميشه طرفدار اسلام بوده است. چونکه آنکه خيلی پولدارست و قدرتمند هم خوراکيهای خوشمزه را دارد و هم سکس با بهترينها را.
و اين را برای تو مينويسم که اين جملات را ميخوانی و فکر نميکنی که مخاطبش توست:
که من چقدر دلتنگ دوستيهای قديميتم. و تو نيستی که خاليم کنی...
- به نظر شما علی دکترای کامپيوتر ميگيرد؟
- من خدام نه وکيل وصی مردم!
| قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود | ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود | |
| من دیوانه چو زلف تو رها میکردم | هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود | |
| یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد | که در او آه مرا قوت تاثیر نبود |
بالاخره برای اولين بار داشتن يک استاد خوشگل و خوشتیپ زن را تجربه ميکنم. مطمئنم که زير ۳۰ سال سن دارد و هنوز ازدواج نکرده و اين اولين کلاسیست که درس ميدهد. لهجه بامزهای دارد. به نظرم بايد از اروپای شرقی آمده باشد ولی اصلا تپق نميزند. تنها مشکلی که دارد اينست که خيلی خوب درس نميدهد. برای همينست که الان سر کلاس اينها را مينويسم. کمی مضطرب است که خب طبيعی هم هست. سعی ميکند با لبخند زدن خودش را آرام کند. لبخندهايش محشرست. لبهای کوچک و صورتی کمرنگ دارد که کمی هم رنگ پريدهست. يک چال هم روی چانهاش دارد که وقتی ميخندد بيشتر در چشم ميزند.
يک شلوار فاق کوتای مخمل قهوهای تيره پوشيده است. از خوشدوختيش معلوم است که خيلی گران خريده. يک پيراهن کمر کرستی صورتی چرک مُرد هم پوشيده، از آنهايی که يقه تيز دارند و تا نيمههای سينه هم دکمه ندارند. روی پيراهنش هم يک بافتنی قهوهای خيلی نرم و نازک با يقه خيلی باز پوشيده طوری که پيراهنش کاملا از زير بيرون زده. رنگ بندی و انتخاب لباسش برای يک استاد دانشکده کامپيوتر حرف ندارد. مخصوصا شلوارش که به طور شهوت برانگيزی بر کشالههای رانش چسبيده و امتدادس به سرعت با يک فاق کوتاه تمام ميشود. شرط ميبندم نيم ساعتی برای انتخاب لباسش برای اولين کلاسی که درس ميدهد وقت گذاشته. موهايش هم لخت و خوشگل است با رنگ زيتونی پررنگ. وقتی زير نور چراغ پروژکتوری بالای تخته سياه ميرود آدم را ياد تبليغهای شامپو ميندازد. خيلی سعی ميکند تمام تارهای مويش را پشت گوشش قايم کند اما دست آخر در اکثر اوقات موهايش روی نيمی از صورتش پريشان شده. مرا ياد کارولينا دوست علی ميندازد.
کلاس از آن جاهاست که ميتوانی دهها دقيقه استاد را برانداز کنی و در همان لحظه روی کاغذ توصيفش کنی و هيچ کس حتی خود استاد که بارها و بارها نگاهش در نگاهت گره ميخورد هم متوجه هيچ چيز نشود. از کشف اين موضوع خيلی خوشحالم...
| کشتن آن مرد بر دست حکیم | نه پی اومید بود و نه ز بیم | |
| او نکشتش از برای طبع شاه | تا نیامد امر و الهام اله | |
| آن پسر را کش خضر ببرید حلق | سر آن را در نیابد عام خلق | |
| آنک از حق یابد او وحی و جواب | هرچه فرماید بود عین صواب | |
| آنک جان بخشد اگر بکشد رواست | نایبست و دست او دست خداست | |
| همچو اسمعیل پیشش سر بنه | شاد و خندان پیش تیغش جان بده | |
| تا بماند جانت خندان تا ابد | همچو جان پاک احمد با احد | |
| عاشقان آنگه شراب جان کشند | که به دست خویش خوبانشان کشند |
Death makes angels of us all
& gives us wings
where we had shoulders
smooth as raven's
claws
No more money, no more fancy dress
This other kingdom seems by far the best
until its other jaw reveals incest
& loose obedience to a vegetable law
I will not go
Prefer a feast of friends
To the Giant family
برای تو:
گفتمان شبانه، و ترافیک سنگین کلمات، آنچنان مغزم را در هاله ای از خلسه فرو میبرد که چشمان سنگین شده ام در روز تازه از خواب بیدار شده نیز سبک به خواب میروند.
مرسی.
با خدايت دوست باش و به او نزديک شو. يادت نرود اما که هرگز از او درخواست کمک نکنی! خوب ميدانی که مجبورست رويت را زمين بياندازد و مياندازد و دوستيتان به قهقهرا ميرود.
- اين مسايل در دنيای امروز حل شدهست پسرم
- من گفته بودم هميشه دنيای امروز رو خيلی دوست دارم.
دعای عيد شکرگزاری
خدايا دوستت دارم تنها به اين خاطر که سالها پيش با هم صحبت کرديم و به من گفتی که ديگر مردی شدی. برو و ديگر از من هيچ نخواهی شنيد، به هم قول داديم و تو هيچ وقت زير قولت نزدی.
تمام آنچه را نشانم دادی راست بود. همهاش را ديدم. من طبق معمول زير قولم ميزنم و از تو با تو صحبت میکنم و تو طبق معمول زير قولت نميزنی.
خدايا!
اينجا،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
خدايا!
تو که آنجا هستی،
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
خدايا!
من شکرگزارم برای تمام چيزهايی که نشانم دادی و تمام سکوتهايی که ميکنی.
خدايا!
تا عيد نوروز که باز هم قول و قرارم را زير پا بگذارم خدا نگهدار!
-- من
اعتقاد به پديده تکامل در طبيعت و حذف ژنهای ضعيف در توليد نسل بعد، و بقای بلند مدت اسلام از بزرگترين پارادوکس های مغزم شده.
تفکرات رختخوابی
ديگر دارم خيلی بزرگ میشوم. آنقدر بزرگ که ديگر خواب مجال شمارش تمام حسرت های گذشتهام را در رختخواب نمیدهد.
آن روز که بيايد، همان روزی که با ضعفت روبهرو میشوی، عجب روزيست. چه سخت است فهم ضعف و ناسوری در حاليکه همواره خودت را استوار تصور میکردی. چه میدانستی که تو هم میشکنی. که تو هم حد و اندازه محدودی داری. ظرفيتت را چه زياد تصور میکردی. بايد به خودت، به زندگيت، به تصميمهایت، به دنيا، به عشق و به همه چيز شک کنی و ميکنی. مسير زندگيت را تا خود ۱۰ سالگی بارها و بارها میپيمايی. و چه بیتابی! هيچ نميابی! سر هر ظهر تابستان میايستی و اعتراف میکنی که زندگی خاليست.
بايد پيش تمام آنانی که شعار «قوی باش» در گوششان خواندی اعتراف کنی که اشتباه میکردی. و چه سخت است اعتراف!
بايد دعا کنی که آن روز نيايد که اگر بيايد کمرت را میشکند..
آخرالزمان
زمانی که در ۷۴ درجه طول جغرافيايی بارون شروع ميشه، بايد خودت رو برای مقابله با هجوم تفکرات عجيب و غريب آماده کنی. در ۷۴ درجه طول جغرافيايی بارون سلولهای مغز رو کاملا از کار ميندازه و چه غريبه وقتی سلولهای مغز از کار ميفتن. بارون مياد و شاعر ميشی و بارون مياد و تنها ميشی و بارون مياد و سيگار ميکشی و بارون مياد و از خود بی خود ميشی و بارون مياد و دلتنگ ميشی و بارون مياد و خسته ميشی. و بعد وقتی هم که آفتاب در راس طول جغرافيايی ۷۴ درجه غربی از پشت ابرها بيرون مياد، بايد تارهای مغزت رو با دستگاه جديد زندگی که نتهاش در درس و کار خلاصه ميشه از نو کوک کنی.
و اما شماها که آفتابتون عصرها هرروز در اقيانوس غروب ميکنه چه ميفهمين از بارون و سيگار و شعر و دلتنگی و خستگی!؟
من همينجا نشستهم
ساکت و آرام
بوی چوب و علف میخورم
و از موسيقی تنفس مصنوعی میگيرم
سالها آنطرفتر اما
واقعيت آمادهست
تا روحها را از نو خراشی دوباره دهد
يک روز آمدی و خرابم کردی و خرابههايم را هم بردی. از من نماند هيچ جز زمينی صاف تا روزی کسی ديگر آلونکی در آن بنا کند. فاک يو!
تو رختکن استخر شنيدم يه سری از بچههای ۶-۷ ساله در حال طرح نقشه برای حمله به رختکن زنونه برای ديد زدن دخترای لخت بودن و من باز هم آرزو کردم که بچه بودم...
سلام و صلواتی فرستاديم و غائله دفن خاطرات را پايان داديم. جلسه کاملا رسمی و جدی بود. بارها و بارها به خودم لرزيدم که در صورت دفن خاطرات چه پيش خواهد آمد. ودکا که در طرفداری از دفن خاطرات سخن ميگفت، به شدت به تماسهای تلفنی با ايران که غائله را بر پا ميکنند حملهور شد. او خواستار تحريم اينگونه تماسها شد و خاطرنشان کرد که برای فرونشاندن عواقب هر تماس مقدار زيادی ودکا بايد مصرف شود.
«ميگويند جهالت بزرگترين عافيت است؛ راست ميگويند. بايد تمام اقداماتی که باعث کاهش لذت از جهان میشود را از بين برد. بايد به تک تک خانهها سر بزنيم. تک تک افراد را بازجويی کنيم و تمام آنهايی که خوشیهای گذشته را در انتهای تفکراتشان مخفی کردهاند را قلع و قمع کنيم. بايد تلفنها را کنترل کنيم و تمام صحبتهای قديمی را سانسور کنيم. چه معنی دارد در دنيايی که ميليونها بطری ودکا روزانه سعی در از بين بردن خاطرات خطرناک دارند، اجازه بدهيم تماسهای تلفنی آنچنانی تمام رشتهها را پنبه کند؟ ما نميگذاريم عدهای سبک مغز جلوی برنامههای مبسوط ما را برای ايجاد يک مدينه فاضله بگيرند»
ودکا در حالیکه خون به صورتش دمیده بود با ریتمی حماسی این جملات را فریاد میزد. در همین لحظه عکسهای روی دیوار به شدت واکنش نشان دادند:
« آن مدینه فاضله که شما از آن صحبت میکنید حاصل نمیشود مگر اینکه بتوانیم لحظات خوب زندگی را چنان ثبت کنیم که در لحظات سخت از آنها لذت ببریم. ما پیشنهاد میکنیم که خانه به خانه بگردیم و خاطرات خوب تمامی شهروندان را به تصویر بکشیم و در تمام دیوارهای شهر بچسبانیم. اینگونه میتوانیم در شرایط سخت به دیوارهای شهر نگاه کنیم و با یادآوری لحظات خوشایند زندگی مقاومت بیشتری در برابر مشقتها نشان بدهیم. انسان بدون خاطره تبدیل به ماشین تبدیل غذا به انرژی مکانیکی میشود»
در اين لحظه عده زيادی در اعتراض به جمله آخر عکسها جلسه را به آشوب کشيدند. قيچی که به داشتن عقايد افراطی معروف است، گفت افرادی که عقايدی اينچنان پوسيده دارند را بايد ريز ريز کرد «بايد تمامشان را ريز ريز کرد و همه جا پخش کرد تا همگان بدانند آينده افکار دوگماتيسمی چه است.»
هر کسی چيزی ميگفت. گاهاً بحثهای خطرناکی در حاشيه جلسه بين گروههای مختلف شکل ميگرفت. حتی آنهايی که در اصل قضيه با هم توافق داشتند، در نحوه اجرای آن با هم درگير ميشدند. از تشنج نگران بودم اما با خودم فکر کردم گذشته از همه چيز ما مسلمان هستيم و اين نحوه بحث در خون ماست. مگر نه اينکه اسلام طوری ما را تربيت کرده که حتی ميليمتری از عقايدمان عقب نشينی نکنيم؟ مگر نه اينکه افراط و تفريط را با فشار به ماتزريق کرده؟ کداميک از ما عقايد ميانه رو دارد؟ چند بار در يک بحث گفتهايم بله شما راست ميگوييد؛ من اشتباه ميکردم؟ صدای داد و فرياد همه بلند بود. منگ و گيج شده بودم. صحنه را اسلو موشن و صامت ميديدم. در مصاف قيچی با يکی از عکسها تکهای از عکس به هوا پرتاب شد. با خودم فکر کردم عکسها راست ميگويند؛ اين صحنه را بايد خاطرهای بکنيم و به ديوارهای شهر بچسبانيم تا همه بدانند عاقبت کله شقی چيست. صفحه محوتر ميشد. ميدانستم اگر کسی قرار باشد به غائله پايان ببخشد خود من هستم. ميدانستم چه کنم. گذشته از هر چيز من هم مسلمان هستم. راه و چاهش را بلدم. با خودم فکر کردم محمد هم راه و چاهش را بلد بود که توانست بر اعراب حکومت کند. داد زدم:
«دوستان، دوستان! خيلی دردناک است که شاهد اين هستيم که مسلمان به جان مسلمان افتاده. برادر به جان برادر افتاده. در حاليکه دشمنان دنبال اين هستند که موقعيتی برای تفرقه افکنی ايجاد کنند. ميدانم که همگی از روی دلسوزی سخن ميگوييد و برای ايجاد مدينه فاضلهای که اسلام در آن فراگير باشد تلاش ميکنيد. بايد خودمان را يکپارچه نشان بدهيم. بايد طوری رفتار کنيم که بيرونیها فکر کنند که ما در قويترين لحظات زندگی من هستيم. غير از اينست که اگر شما دائم در مغز من در حال جنگ و دعوا باشيد، همگان از تفرقه درونم آگاه ميشوند؟ بايد با هم هم صدا شويم تا بتوانيم بيرونی زيبا و دوست داشتنی برای علی نوری بسازيم. پس بياييد صلواتی بفرستيم و غائله را ختم کنيم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد!
ختم جلسه...
چقدر آمريکائيها در بی هيجان کردن همه چيز استادن. هفت هشت ساعتی ميشه که توی کلاس نشستم. ساعت ۹:۱۵ شبه و استاد با انرژی خاصی سعی ميکنه بهمون بفهمونه که چرا فلان زبان decidable نيست. آروارههاش رو ميبينم که باز و بسته ميشن ولی چند دقيقهای هست که هيچی نميشنوم. آروارههای خودمم مدام ميجنبن. يک ساندويچ خريدم و هی گاز ميزنم. آخ که خوردن خوراکی سر کلاس اينجا چقدر بیمزهست در مقايسه با ايران. اين آزادی لعنتی تو اين آمريکای لعنتی همه مزه ها رو بی مزه کرده.
دلم ميخواد بازم نارنگی ترش با خودم ببرم سر کلاس و يواشکی زير ميز پوسش بکنم و يه پرهش رو هلپی بخورم. بعد بوی نارنگی همه جا رو پر کنه و کل کلاس به هم بريزه. دلم ميخواد وقتی دهنم پره معلم اسمم رو صدا کنه و ساندويچ تو گلوم گير کنه. دلم ميخواد بازم ساندويچای نون پنير گردوی کامی رو کش بريم و سر کلاس همهش رو بخوريم و زنگ تفريح دعوامون بشه. دلم ميخواد سر راه کلاس بريم نون و ماست بخريم و توی کلاس يواشکی بخوريم. دلم ميخواد موهام بلند باشه دوباره و هر روز از دست ناظم فرار کنم. يه روز هم گير بيفتم و کارتم رو ازم بگيرن. دلم ميخواد بعدها که سر کار ميرم پشت ميزم نشينم و دلم بخواد که سر اين کلاس که الان نشستم باشم. دلم ميخواد ساعت ۹:۳۰ بشه. ايول کلاس تعطيل شد. کاش يه چيز بهتر ميخواستم. :)
How to give your room a second chance
نيويورک - سکسیترين شهر آمريکا
بخشی از آخرين نظر سنجی در مورد سکس که نيويورک رو سکسیترين شهر آمريکا کرد:
۲۸ درصد زنان گفتن که در هفته بارها و بارها سکس دارن
۶۸ درصد زنان گفتن که تاحالا با کسی خارج از رابطه سکس داشتن.
با در نظر گرفتن اينکه از هر ۱۰۰ مرد بالای ۱۸ سال ساکن نيويورک، يک نفر همجنس بازه، معلومه چرا مردای نيويورک انقدر در تجارت و پولدار شدن موفق هستن.
توقف ممنوع!
تنها تابلوی راهنمايی و رانندگی که در زندگی بدرد ميخورد. هيچ وقت رعايتش نکردم. هميشه يک جايی، يک کوره راهی متوقف بودهام. اصلا کم يادم میآيد حرکت کرده باشم. پارک کردهام و کرکرهها را هم کشيدهام پايين. منتظر تعطيلاتم تا تمام شود. اين لعنتی کی تمام میشود؟
ته اين کوچه باغ که نشستهام و هوای خوب استنشاق ميکنم، تابلوی توقف ممنوع ندارد. کرخت شدهام و چرت ميزنم. بايد يک روز تا سر جاده بروم. ميگويند در جاده هيچ کس توقف نميکند.
علی، علی، علی، علی، علی، علی، علی، علی! توقف ممنوع!
تمدن
من به شدت به فرهنگهای غالب و پنهان اعتقاد دارم. چيزی شبيه به ژنهای غالب و مغلوب در رفتارهای اجتماعی انسان کاملا مشهود است. يک نگاه ساده به وضعيت کنونی جنوب آمريکا مشخص کننده بروز اين گونه فرهنگهای پنهان در شرايط خاص است. غارت، تجاوز و آنارشی کامل را میتوان نه هميشه، بلکه در شرايط خاص حتی در جوامع پيشرفته هم مشاهده کرد. برای همين اساساً مقايسه فرهنگ مردم يک جامعه پايدار غربی با مردم يک جامعه در آفريقا بدليل تفاوت عظيم بين شرايط بيرونی حکمفرما در جامعه که به تک تک افراد تحميل ميشود غلط و بیاساس است. بايد اعتراف کنم که میتوانم مردم آمريکا را در شرايط کنونی جامعه ايران تصور کنم که رفتاری بس وحشيگرانهتر از خود بروز ميدهند. اما همچنان چيزی که در فرهنگ غرب نهادينه شده و در فرهنگ ايرانی اثری از آن به چشم نميخورد اينست که در شرايطی که نيروهای خارجی به يک جامعه غربی وارد نشود، جمع نيروهای داخلی به نحو جالبی با هم به تعادل ميرسند در حاليکه در يک جامعه ايرانی اين نيروها کاملا حرکت واگرا دارند.
آن مرد آن شب احساس عجيبی داشت. شبهای عجيب و غريب هميشه کلافهاش میکردند. میرفت و روتينهای زندگيش را میشکست تا خودش را با زندگی همسو کند. شب بجای خانه به سر کار میرفت و بعد هم در سر کار، کار نمیکرد.
از اينکه وقتش را تلف ميکرد احساس خوبی داشت. در آن شب عجيب، مرد به لحظههای ناب زندگيش و اينکه چقدر تمامشان يکباره و عجيب بودهاند انديشيد. به يکی از آنها که رسيد از ديوانگی خودش خندهاش گرفت. تپش قلبش هم وقتی به يکی ديگر از آنها رسيد بالا رفت؛ درست مثل همان لحظه. با خودش فکر کرد شايد امشب هم يکی از لحظههای ناب زندگيم باشد. هم عجيب است و يکباره و هم تپش دار. احساس کرد چقدر زندگی خارج از روتين را دوست دارد و چقدر ساده میتوان لحظههای ناب در زندگی داشت. بايد پيروزيش را در برابر کلافگيش جشن ميگرفت. به اين فکر کرد که ای کاش ودکای فرد اعلا داشتم و در جلوی تلويزيون آب نبات چوبی ميخوردم. بعد نوشتههايی روی کاغذ نوشت و احساس کرد آماده است تا ساعتها کار کند.
بعدها هيچ وقت آن مرد از آن شب به عنوان يکی از لحظههای ناب زندگيش ياد نبرد.
درهای باز و بسته
آقای الف: واقعاً راسته ها که ميگن خدا وقتی دری رو ببنده دره ديگهای رو باز ميکنه ها!
خانم ب: هه! نه بابا آقاجون. ماله ما که برعکسه؛ هر وقت زور ميزنه يه دری رو باز ميکنه سريع هفت هشت تا در رو ميبنده.
دانشمند پ: علم احتمالات ميگه در زندگی با اين همه متغييرهای تصادفی معمولا درهايی باز و درهای ديگه بسته ميشن. چه ربطی به خدا داره اين موضوع؟
شخصيت نامعلوم: خوش به حال الف. من فکر کردم اصلا چه اهميتی داره که خدايی وجود داره يا نه. چه اهميتی داره اگه وجود داره اهميتی به باز کردن و يا بستن درهايی در زندگی آدمها ميده يا نه. چيزی که اهميت داره اينه که درهايی باز و بسته ميشن و تنها الف بعد از باز شدن شکرگزاره و بعد از بسته شدن اميدش رو از دست نميده.
کارگردان: کات کات کات! گند زدين با اين بازی کردنتون. اصلا من حالم از اين فيلمنامه بهم ميخوره. من ميگم در يک جامعه اسلامی معنی نداره اخلاقيات خدا رو زير سوال ببريم. ما همه بايد به اون چيزی که خدا برامون ميخواد راضی باشيم. ب و پ شخصيت شما از توی فيلم حذف شد. برين خونتون.
نويسنده: فکر کنم شخصيت کارگردان رو بعدا تو نسخه اصلی داستان بايد عوض کنم. کارگردانا معمولا آدمای هنری هستن. فکر کنم بکنمش تهيه کننده. اينطوری بهتره.
زن نويسنده: خدايا! اين همه بدبختی به ما دادی. تورو به هر کی دوست داری قسمت ميدم يه کاری بکن اين داستان آقام تو مجله چاپ بشه يه پولی گيرمون بياد..
داستان آقای قشنگ
آقای قشنگ عادت کرده بود که صبحها وقتی که مسواک ميزند به اين فکر کند که امروز چگونه به بقيه لبخند بزند تا همه بدانند که چقدر آدمه بشاشيه. حتی در جلوی آيينه با خودش تمرين ميکرد تا هر روز لبخندهای بهتری ياد بگيرد. آقای قشنگ ميدانست که برای بقيه اهميتی ندارد که در درون او چه ميگذرد، چيزی که ارزش دارد اينست که چقدر خوب ميتواند لبخند بزند و بقيه را شاد کند. آقای قشنگ بعد از اين همه تمرين در زدن لبخندهای مصنوعی خيلی ماهر شده بود. مخصوصا لحظههايی که در کمال ناراحتی ميتوانست لبخندهای مليح تحويل مردم بدهد را آقای قشنگ خيلی دوست داشت. از خوب بودن برای ديگران احساس خوبی داشت و يا شايد هم از قابی که دور خود کشيده بود راضی بود و در آن احساس امنيت ميکرد. بعضی وقتها هم قلب درد ميگرفت از فشار. اما چه خيالی! در عوض لبخندهايش همه را خوشحال و خندان میکرد.
او لحظههايی که تمام سعی خودش را ميکرد تا لبخندهای خوبی تحويل بقيه بدهد و بقيه لبخندهايش را نميديدند، اصلا دوست نداشت. يک شب آقای قشنگ خواب ديد که از رويه لبخند و فشار خسته شده و برای همين برای تغيير دکوراسيون فکری تمامی لبخندهايش را به حراج گذاشته و با پولش ودکای فرد اعلا خريده و در جلوی تلويزيون آب نبات چوبی ميخورد. بعدها فهميد بدون لبخند، حتی اگر همان لبخندهای فشار دار باشد، ديگر ودکاهای فرد اعلا هم نميتواند دهانش را با خنده گشاد کند. از خواب که بلند شد با خودش عهد کرد که هيچگاه لبخندهايش را نفروشد حتی اگر ديگران آنها را نبينند. بعد رفت تا در جلوی آيينه کمی مسواک بزند..
بهترين سيگارها اونهايی هستن که بعضی دردها رو ساکت ميکنن.
لحظه مرگ
اين هميشه تصويری بوده که از مرگ خودم تو ذهنم بوده:
کج و مج به سمت طاقچه میرم و سعی ميکنم کتابی رو که روی طاقچه گذاشتم بردارم. دستهای ناسورم بزور توانايی بلند کردن کتاب رو دارن. ميدونم لحظه مرگم رسيده. چه لحظه عجيبی! چشمهام رو ميبندم و خودم رو در سالهای مختلف زندگيم برانداز ميکنم. دلم سنگينی ميکنه و دلهره وجودم رو ميگيره. دلم موسيقی و شعر ميخواد. اصلا برای همين بلند شدهام که کتاب شعر رو از روی طاقچه بردارم. دلم ميخواد برم و توی تخت دراز بکشم و انقدر فال حافظ بگيرم تا خواب هميشگی به سراغم بياد. ميرم و توی تخت انقدر فال حافظ ميگيرم تا خواب هميشگی به سراغم بياد.
و در تمام اين مدت اين آهنگ رو با خودم زمزمه ميکنم.
ديدی بعضی وقتها هست که يه سکوتی هست و هميشه ميترسی نکنه يه کسی بشکوندش؟
انقدر تنهايی رو دوست دارم. خيالت تخت تخته هيچ کسی نيست که بشکوندش...
بدترين دردهای زندگی اونهايی هستن که با سيگار ساکت ميشن.
من رسماً داره بهم بدجور خوش ميگذره. زندگی خور و خواب و خشم و شهوتی که ميگن خوب چيزيه ها!
شرط میبندم هيچ ايرانیای که ۸ سال پيش در زمان بازی ايران-استراليا تهران بوده و الان در خارج زندگی میکنه وجود نداره که دلش برای ۵ دقيقه خيابونای تهران لک نزده باشه.
ديروز بعد از ۲۹۶ روز اقامت در آمريکا در آبهای اقيانوس اطلس شنا کردم.
هوای بسيار گرم و آب بسيار سرد ترکيب جالبی بود. مايه شرمساريه (!) ولی بهترين لحظات ديروز با وجود انبوه دخترای خوشگل بیکینی دار، به نظرم سوار شدن بر موجهای ۲ متری و تخليه کامل انرژی و بعد هم چرت ۱۵ دقيقهای در ساحل و گوش دادن به موسيقی بود.
تو يه همچين روزی، اتفاقای ناخوشايند مثل گير کردن چند ساعته در ترافيک در راه برگشت و سوزش تمام پوست بدن و بستنیهايی که به خوشمزهگی haagen daz نيستن و آبجوهايی که تگری نيستن و يا آهنگهايی که حس نوستالژيک رو به شدت القا میکنن به سختی میتونن حس خوب دريا و خوشیها رو از بين ببرن.
يادم نمياد اينو کی گفته بود ولی به هر حال باهاش زندگی ميکنم:
زندگی نه خوب است و نه بد، که هر کدام از اين دو بود خوب بود!
What the ...
میترسم و میدانم که:
سالها میگذرد
و رد تلاشهايم زير چشمهايم را خواهد خراشاند
و ديگر شستشوی اشکها هم افاقه نخواهد کرد
کنار پنجره نشستهام
و تحولات شناسنامهايم را با خودم بلغور میکنم.
سالهاست که ديگر عهدی با خودم نمیبندم.
مرادخان میگفت تخمش را نداري؛ و من هم نيش خند میزدم
نيش خندهايم مثل تف سربالا میماند. همهشان همينند. عمرشان به ندرت به ۴ ثانيه میرسد. بعد مثل تاپالهای که در آفتاب بماند روی صورت خشک میشوند و آدم را کلافه میکنند.
کلافه میشوم. تصوير راکون پوست کنده که باصورت عريانش نيش خند میزند کلافهترم هم میکند.
يادم نمیآيد از کی اينقدر بد بنويس شدهام.
منفی نويسی را دوست دارم.
پروين خانم میگويد غيبت، پوست آدم را خوب میکند. من میگويم منفینويسی هم همچنين. مثل تخليه چرکهای زير پوست میماند.
کلافهام.
میخواهم نوشتههايم را از اول دوباره بخوانم.
نمیتوانم تا انتها صبر کنم.
ميخوانمشان.
همهش مثل تف سر بالا میماند. همانقدر که نوشتن تخليه میکند، خواندن پر میکند.
کلافه میشوم...
بياييد گهگاهی دو سه خط شعری بخوانيم تا فراموشمان نشود که هنوز ادبياتی هم هست که پروازمان بدهد! هر دو سه چند روزی هم شيطنتی بکنيم تا طعم جوانی از يادمان نرود. عشق بازی هم بکنيم با ساز مان. صبحها به اميد زندگی بيرون برويم.
در ميان اين همه مشغلهها آدم زود چيزها میرود از يادش .
بايد اطويی بخرم
و اين عشقهای مچاله شدهام را صفايی بدهم
چند روزيه که من و رها ستونهای علم و دانش رو گرفتيم روی دوشمون و با قدرت به جلو ميبريمش. خيلی احساس خوبيه تنها مشکلش اينه که خوابم مياد!
تلخی زندگی رو قشنگ ميتونم تو دهنم مزه مزه کنم! چه خيالی اين پرتقال رو که بزارم تو دهنم همه چيز شيرين ميشه :)
Last night was one of those moments I really needed a looooooooooooong walk, smoking and whispering for hours
هيچ وقت دانش درست و حسابی در زمينه مسايل اجتماعی نداشتم، اما برای اينکه يه وقتی فکر نکنم که دارم افکارم رو سانسور ميکنم اينا رو اينجا مينويسم (مگه نه اينکه اينجا رو گذاشتم که هر چی تو مغزمه توش بنويسم؟)
به عنوان يه ايرانی همه ميدونيم که چه اتفاقات بدی تو ايران داره ميفته. هم به واقعيت داشتن همشون واقفيم هم درجه تلخيش رو کم و بيش هممون چشيديم. هممون هم يا کمتر يا بيشتر دوست داريم تلاش کنيم تا اين وضعيت بهتر بشه. اما غير از اينه که اگه رويکرد درستی نداشته باشيم وضعيت رو بهتر که نميکنيم هيچ بدتر هم ميکنيم؟ من پرده پوشی روی مشکلات رو راه حل نميدونم اما نظرم اينه که هر مخاطبی ظرفيت و درجه پذيرش خاص خودش رو داره و صرف اينکه يه جمله واقعيت داره دليل بر گفتن اون در هر جمعی نميشه.
هر جامعهای هم خوبيا و بديای خودش رو داره و هر کسی ميتونه در يک صحبت ۵ دقيقهای تمام بديای يه جامعه رو بگه (بدون اينکه چيزی جز حقيقت گفته باشه) طوری که اگه کسی شناختی راجع به اون جامعه نداشته باشه فکر کنه که بدترين نقطه روی زمينه (مثال واضحش اين وبلاگه که نوشتههايی راجع به حقايق جامعه آمريکا توش هست). مشکل ج.ا. با توجه به اين همه جهتگيريهای منفی رسانههای آمريکايی نسبت بهش خيلی پيچيدهتر هم هست. من معتقدم صحبتهای بیپرده در مورد حقايق ايران در خيلی از جمعها بيشتر باعث القاء فکری غلط در مورد شخصيت خودمون ميشه تا اينکه راه حلی برای حل مشکلات ايران باشه!
همين القاءهای فکری باعث ميشه که من در يک مهمونی خارجی مکالمه دو نفر آمريکايی رو بشنوم که يکيشون يکی از دوستای من رو با عنوان one of those middle-east beast خطاب قرار بده و من هم مجبور باشم وانمود کنم که چيزی نشنيدم؛ نه به خاطر اينکه نميتونم استدلال کنم که من نوعی از خيلی از همون آمريکاييهايی که اين رو ميگن متمدن تر و با شعور ترم، بلکه به خاطر اينکه اصلا مقصر اصلی به نظر من اون پسره و يا اشخاصی مثل اون نيستن. مقصر اصلی شايد اون مديای لعنتی و يا ماهايی باشيم که اين ديد رو براشون ايجاد ميکنيم. من هم اگر يک نفر رو ببينم که بگه من طالبانی هستم ناخودآگاه احساس اينکه با يه beast روبه رو هستم شايد توم القا بشه.
بعضی از صحنهها هست که وقتی ميبينی مستقل از اينکه تو چه مودی هستی و چی کار داری ميکنی آنچنان به وجد مياردت که تمام روز انرژی داشته باشی. اين يکيشه:
|
چند ماه پيش:
|
|
چند ساعت پيش:
|
۶ سال پيش تو يه روز بهاری ارديبهشت، درست اينجا روی چمن دراز کشيده بودم، به آسمون آبی زل زده بودم و ابرهای کوچولو رو که با نسيم آروم حرکت میکردن تماشا ميکردم. اين شعر رو ميخوندم و در عجب بودم که چه تضادی بين دنيای من و دنيای اخوان ثالث وجود داره. کتاب رو بستم و کتاب سهراب رو باز کردم.
امروز اما حرف ديگری دارد..
نه چراغ چشم گرگی پير،
نه نفسهای غريب کاروانی خسته و گمراه؛
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش،
زير بارانی که ساعتهاست میبارد؛
در شب ديوانه غمگين،
که چو دشت او هم دل افسردهای دارد.
در شب ديوانه غمگين،
مانده دشت بيکران در زير باران، آه، ساعتهاست
همچنان میبارد اين ابر سياه ساکت دلگير.
نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛
نه صفير باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پير
دارم به لحظه مرگ فکر میکنم
و چه عجيب که هيچ احساس ترسی نمیکنم.
و دوباره زمزمه میکنم...
زمانی که خدايی به بندهاش خيانت کند همانست که او را به فسادگاه خويش بفرستد و سپس عقلی به او عطا کند تا در احوالات خود انديشه کند!
زندگی تخمیست؛ بوی گند هم میدهد؛ رنگش هم خاکستريست.
اگر میبينی تقلايی هم هست همهاش گول زنک است. خط و خوطهايی میکشيم به اميد اينکه رنگش را عوض کنيم. چه میدانم شايد هم خودمان را خالی میکنيم. اما هر چه هست ثمرهاش اينست که هر چه بيشتر فشار میآوريم کاغذمان را بيشتر پاره میکنيم.
و اگر چاره کوررنگی ارضايمان میکرد چه همه چيز زيبا میشد!
اين لحظهها چه شبيه لحظههای بوف کوريست. همان پيرمرد که خندههايش مو بر تن آدم سيخ میکند هم اينجاست. چشمهايم را که میبندم لرزش صدايش اعصابم را خطخطی میکند. اين همان لحظهايست که به ته دنيا میرسی، مات و مبهوت آرزو میکنی که ای کاش آن خدايی که در اسطورهها پا به پای قهرمانان داستان وجودش همه جا احساس میشد میآمد و اين فشار ديوارهای دنيا را از روی دوشت برمیداشت. و در همان لحظه خاص صدای خرد شدن استخوانهايت را هم میشنوی..
فوتبال
عشق به فوتبال، آشغال بودن سرورهای تلوزيون ايران، يه کارت تلفن مفت به ايران و هزار تا کار برنامه نويسی همه باعث ميشه که نزديک ساعت ۳ نصف شب زنگ بزنی ايران و به مامانت بگی گوشی تلفن رو بزاره کنار بلندگوی تلوزيون تا همينطور که داری برنامه مينويسی گزارش بازی ايران-کره رو هم گوش کنی.
الان نيمه دوم بازيه و ايران يک هيچ جلو هستش ولی فرت و فورت کره داره انگار حمله ميکنه. فکر نکنم بتونن تا آخر حفظ کنن نتيجه رو.
تکميلی: غلط کردم! حفظ کردن، خوبم حفظ کردن
آفرين بر تو! حالا ديگه داره يواش يواش پاک يادت ميره که زمانی بود که ميرفتی و تقلای مردم برای عقب نماندن از جامعه رو تماشا ميکردی و چه دوست داشتی که بلند بلند فرياد بزنی که اين راه که میرويد به ناکجاآباد است. حالا چه خوب چشمهات نشون ميده که در ناکجاآباد دست و پا ميزنی. اصلا متوجه اونهايی هستی که تقلاهايت را تماشا ميکنند و قهقهه ميزنند؟
Gamers gone wild!!! l
get the energy to laugh all day long
اينو ببينين و تمام روز بخندين و به جان علی نوری دعاها بکنين. {نگاه کنين}
من فک کنم اين تيکههاش رو بيشتر از ده بار ديدم:
- دخترا که درباره axis of evil ازشون سوال شده.
- برج ايفل
- kfc
- زبان کشورای آمريکای جنوبی
Me and the petrified version of me!
Hello My Friends
If you think you're a friend of mine and you're studying com sci in USA/Canada, you might wanna check yourself out in the friend list section of my home page [here].
-
If you don't have a picture there, shame on me that don't even have a picture of you!
-
If you don't have a link to your homepage there, shame on you that don't even have a homepage (what kind o' com sci grad student are you!?)
-
If you're not there, shame on the 21st century and cold relationships
A successful week of a cs grad student IV
پنجشنبه: پنجشنبه اصولا روز سبک و خوبيه. تنها کاری که دارم اينه که برم تو چند تا ميتينگ شرکت کنم. يه جلسه با دکتر جعفری از دانشکده صنايع، يه جلسه با استادی که تیايشم و يکی هم با استاد خودم. بزرگترين مشکلم امروز فک کنم راه رفتنه. انقدر تو چند روز قبل فشار آوردم به خودم که تمام ماهيچههام درد ميکنه. نميدونم چی کار کردم که ماهيچههای *ونم هم درد گرفته.
ساعت ۶:۳۰ ميرم خونه و لباسام رو عوض ميکنم با اردوان ميريم برای مسابقه فوتبال. بايد تو يه ليگ ديگه که مال تيمهای مختلط هست بازی کنيم. من ميدونم خيلی خيلی بدنم خستهس ها، ولی خب فوتباله ديگه الکی که نيست. خيلی شرم داره به فوتبال بگی نه. فک کنم ۵ دقيقه هم نشده که دارم بازی ميکنم و انقدر نفس و انرژی کم آوردم که دو سه بار سايه توپ رو شوت ميکنم. برای همين سريعا تا در اوجم ميام بيرون که آبروم نره. وسط بازی سر يه نفر ميخوره به ديوار و چند قطره خون مياد ازش. ۱ ساعت بازی متوقف ميشه و کلی پليس و نيروهای امداد ميان ببينن چی به چيه. ساعت ۸:۳۰ بازی تموم ميشه و برميگرديم خونه (يادم رفت بگم که برديم بازی رو). ساعت ۹ به مناسبت تمرين رقص سالسا يه جايی دعوت داريم و برای همين به سرعت دوش ميگيريم و ميريم اونجا.
پيتزا و آبج و رقص و گفتمان ميکنيم و ساعت ۱ برميگرديم خونه. انقدر تنم خستهس که به سختی خوابم ميبره. چشمام رو که باز ميکنم ساعت ۱۲ ظهره.
A successful week of a cs grad student III
چهارشنبه: ساعت ۱۱:۱۰ که ميشه ۲۰ دقيقه قبل از شروع کلاس تو زمين تنيس آماده وايسادم و دارم خودم رو گرم ميکنم. کلاس تنيس تنها کلاسيه تو عمرم که هميشه زودتر ميرم چون زمينها خاليه و قبل از شروع کلاس يه خورده بازی ميکنم. ساعت ۱۱:۳۰ کلاس شروع ميشه. ۹ نفر تو کلاسيم که تشکيل شده از ۲ پسر و ۷ دختر. من با اينکه احساس ميکنم خيلی پيشرفت کردم جزو اسهای کلاسم و به طور خاص اون يکی پسره و يه دختر آمريکاييه بدجوری دفعه قبل منو برده بودن (البته همشون آدمای باحالين و همش در حال خندهايم).
اولين تمرين شروع شده و معلمه از اون ور زمين انواع و اقسام توپها رو برای بک هند ميفرسته و نوبتی بايد بريم بزنيم. تمام ضربات رو گه ميزنم (فک کنم بدترين نفر کلاس بودم). تمرين دوم و سوم و الی آخر رو هم به همين منوال! 
حالا نوبت به بازی رسيده. دو تا دو تا با هم تو زمينای مختلف بازی ميکنيم و برنده ميره تو زمين سطح بالاتر و بازنده ميره تو سطح پايين تر. من با يه دختر آمريکايی چاق شروع ميکنم (تنها آدمی که حال نميکنم باهاش تو کلاس) و اولش انقد گند ميزنم که فک کنم شاکی شده يارو و دلش ميخواد سريع تموم شه بازيمون بره با يکی ديگه بازی کنه. وسط بازی که ميشه نميدونم چرا شزن ميشم يهو (غيرت ايرانيم گل ميکنه و ميخوام مشت محکمی به دهن اين آمريکاييا بزنم). همينطور بکهند و فورهنده که ميزنم و يارو رو سوسک ميکنم. تمام امتيازا رو پشت سر هم ميگيرم و يارو رو ميبرم (يارو داره ديوونه ميشه). ميرم به بالاترين سطح و با اون يکی دختره که بهترين بازيکن کلاسه بازی ميکنم. خيلی دختر باحاليه (باحال يعنی خوشخنده و شيطون و اکتيو! و در مورد هيکل و قيافه هم بايد بگم که به شما هيچ ربطی نداره دو نقطه پی ) و تمام مدت داريم به هم ديگه تيکه ميندازيم. پدر سوخته خيلی خوب بازی ميکنه ولی من به سختی ميبرمش! آخ جون حالا وقت کری خونده يه خورده :))
نفر بعدی که يه دختر آمريکاييه ديگهست رو مثل پشه ميبرم. دختر خوبه که يه سطح رفته بود پايين دوباره برميگرده و حالا داره بد جوری خوب بازی ميکنه. من بهترين بازی تنيس زندگيم رو دارم ميکنم ولی فک کنم اونم داره همين کار رو ميکنه بنابراين بازی رو ميبازم بهش تا عدالت برقرار بشه.
برميگردم خونه دوش و ناهار فراوون با دسر و ۱۰ دقيقه چرت. حالا بايد برم سر سه تا کلاس پشت سر هم بشينم.
شب دو جور غذای ايرانی درست ميکنم: کوکو سبزی و يتيمچه. انقدر ميخورم که حتی جا برای بستنی هم ديگه ندارم (اين تيکهش واقعا ايتس ا شيمه چون يه مرد هميشه بايد برای بستنی جا داشته باشه). مثله تاپاله خسته و کوفته ميفتم رو تخت و ميخوابم.
A successful week of a cs grad student II
سه شنبه: ساعت ۸:۴۵ شب کلاسی که درس ميدم تموم ميشه و ساعت ۹ اولين مسابقه فوتبالمونه. همه وسايلم رو آوردم سر کلاس که از همونجا برم سالن مسابقه و نيم ساعت آخر کلاس هم تمام مدت دارم مچ پام رو گرم ميکنم که دوباره کار دستم نده وسط بازی. وقتی ميرسم سالن بقيه هم اونجان، لباسام رو عوض ميکنم و شروع ميکنم به تمرين. مسابقات تو يه سالن فک کنم با اندازه استاندارده و ما با تيم Persian Empires بازی ميکنيم. اتفاقای جالبی که تو بازی ميفته:
-
تيم مقابل يه دختر داره! تاحالا با دختری که بتونه تو يه مسابقه فوتبال بياد عرض اندام کنه بازی نکرده بودم. بسيار هيجان انگيز بود. خوشبختانه تو بازی نتونست من رو سوسک کنه (و بعضی ها رو کرد) و من موفق شدم در دو صحنه سوسکش کنم.
-
دقيقه ۱ بازی گوشه زمين يکی مياد من رو دريبل بزنه و يه حرکت عجيب ميکنه که من با خودم فک ميکنم خيلی اسی که تو هم. بعد يهو يارو توپ رو ميزنه به ديوار و از پشت من ميدو و ميره. منو ميگی
!!! کاشف به عمل مياد که بازيشون اوت نداره ميتونی ديواری دريبل بزنی. تا من باشم قوانين بازی رو قبل بازی بپرسم. -
من در حين بازی يه حقيقتی رو برای چندمين بار بهش ميرسم: فوتبال بهترين ورزش دنياس و بس!
بعد بازی تا حد مرگ خستم و راه نميتونم برم. ميام خونه دوش و تلويزيون و شام و خواب.
A successful week of a cs grad student
دوشنبه: بعد از چند تا کلاس ساعت ۶:۳۰ حرکت ميکنيم به سمت کلاس سالسا. جلسه دوم کلاسه و من دوباره پارتنر اولم همون دختر قبليه ست که هفته پيش باهاش شروع کردم. قدش بعيد ميدونم به شونههای من برسه و خوشگل هم نيست! اما خيلی باحاله. وقتی خراب ميکنيم قهقههش تمام سالن رو پر ميکنه (اون دفعه معلمه اومد بهمون گفت it seems you're having a good time here ). يه دختر ديگه هم هست که به شدت خوش هيکل و البته خوشگله اما تو رقص يه چيزی تو مايه های منفی بيسته و من موفق شدم اين دفعه يه جوری وايسم که هيچ وقت باهاش نرقصم (البته الان که دارم تایپ ميکنم پشيمونم). خلاصه يه ساعت پاهامون رو اين ور و اون ور ميبريم و دخترا رو چرخ ميديم و ميايم بيرون. شام ميريم غذای مصری ميخوريم و ميايم خونه کمی بحث و ۲ تا آبج و تلويزيون و خواب.
برف
ترکهای عدم ترک!
اين جکه که ترکه ميره تهران بهش ميگن تو تهران همينطوری پول ريخته رو زمين رو شنيدين ديگه؟ حالا ببين آدم چطوری ميتونه ترک باشه بدون اينکه ترک باشه.
با داشعلی رفته بوديم کنسرت تو دي.سی. بعد کلی دور و اطراف سالن گشتيم تا جای پارک پيدا کنيم. آخرش هم چند تا خيابون بالاتر تونستيم پارک کنيم. در اين حين که داشتيم دنبال جای پارک ميگشتيم من گفتم چقدر اينجا دختر مختر زياده (!) همينطوری اصلا ريخته. بعد هيچی ديگه ماشين رو پارک کرديم و داشتيم از توی کوچه پس کوچههای خلوت ميرفتيم طرف سالن که يهو يه دختره اومد طرفمون. يه پيرهن سفيد و آبی تنش بود و يه ژاکت هم روش پوشيده بود که دکمههاش رو نبسته بود. يه دامن جين تا زانو و يه کفش اسنيکرز سفيد بدون جوراب هم پاش بود {هوا هم در ضمن سرد بود و خوب شد علی اون سوتی معروف خودشو تکرار نکرد و چيزی بهش نگفت}. خلاصه اومد طرفمون و گفت:
-سلام
-سلام
-ببخشيد من ديدم دارين فارسی صحبت ميکنين اومدم جلو.
-اوکی (و فکر کرديم طرف سوال داره و ميخواسته از ما بپرسه؛ منتظر مونديم سوال کنه)
-راستش من اينجا هيچ کسی رو نميشناسم. ديدم شما فارسی حرف ميزنين ذوق زده شدم.
-{لبخند}
-من سپيده {يا يه چيزی شبيه به اين} هستم. ميخواستم فقط سلام کنم.
-علی، علی. خوشبختيم {من تو ذهنم: عجب! ميگفتن اينجا دختر ريخته ها. الان که خستم تازه از راه رسيدم. فردا که خستگيم در رفت ميام دوباره :)) }
-امممممم...
-{لبخند}
-اوکی پس فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
اين بر و بچ ايست کوست چه کولاکی ميکننا :))
مثل اين بچه دماغوا يه مسافرت رفتم حالا هی دلم ميخواد ازش بنويسم. ولی خوب فکر کنم کاملا مشخص بکنه که هيجان زندگی در نيوجرسی چقدر بالاست. ميدونم که هيجان زندگی تو ل.ا. هم خيلی بالاتر از اينجا نيست (دونقطه پی) جمع شدن ماها کلی هيجانش رو بالا برده بود. يه ايران بود که هی دلم براش تنگ ميشد، حالا هر روز بايد دلم برای کاليفرنيا هم تنگ بشه، دارن!
از اونجا که برگشتم يه چند روزی مثل گاو غذا ميخوردم. هوای خوب اونجا و گشنگی هايی که اونجا کشيدم (البته گشنگی که نه، التماسايی که کردم برای يه لقمه نون) همه باعث شد که کلی اشتهام اينجا باز بشه. فکرش رو بکن با يه سری دايتی که از صبح تا شب هی سالاد ميخورن پاشی بری مسافرت. بعد هم هی غذات رو با اون خرس نصف کنی (البته نصف که نه، شير کنی و طبق اعترافای خودش ميگه من نميدونم چرا هر وقت غذام رو با علی نوری شير ميکنم غذامون(!؟) دو برابر ميشه. و خب نميدونه که غذای من نصف ميشه!). البته حالا همه اينا رو گفتم، ولی وقتی بعد از اين همه ماجرا ميشينی غذاتو با چند تا دوست جون جونيت ميخوری، اونم بعد از اين همه مدت که هی غذاتو مجبور بودی تنهايی بخوری، انقده بهت حاااااال ميده که انگشتات رو هم باهاش ميخوری. آی لاو ايت.
حالا ديگه کم کم داره همه چی به حالت نرمال خودش برميگرده. ديگه خبری از کلمههای عجيب غريب تو مکالمههای روزمرهم نيست. ديگه کسی بهم وعده الکی ماساژ نميده. حالا ديگه از رانندگی هيچ کسی هم هيجان زده نميشم. در يکی از صحنههای مسافرت کيويهای له شده زير کون (بحث سر اينکه کون کی بوده هنوز ادامه داره) رو چنان با ولع دو لپی خورديم که دستشوييهای تمام فست فودای وسط راه هم بی نصيب نموندن ازش. الان که ميرم خريد کيويهای تر و تميز و يه دست شاپ رايت هم اصلا جذبم نميکنن.
اين هيجان زندگی عجب زود فروکش ميکنه. البته خوبيش اينه که خيلی زود هم فوران ميکنه. الان دارم ميرم دی.سی. پيش همون خرس. قراره دوباره به خودمون هيجان تزريق کنيم شايد بتونيم تا دو هفته ديگه که علی مياد اينجا دووم بياريم. انشالله تعالی.
چگونه واژه سکس را به ازمحلال بکشيم!
- بچه ها يه پيشنهاد سکس برانگيز بدم؟
- ايول! چی؟
- يه جا وايسيم بريم جيش کنيم؟
- 
به قول elle est اينجا رو که سهله ، خودمم به حال خودم رها کردم.
Thanksgiving Unleashed
ميخواستم بگم که نميدونم چه بلايی از نظر ذهنی سر ما ها تو ايران آوردن که من اينجا بايد خواب کميته و بسيجی ببينم.
البته شماها اصلا نگران نباشين تو خواب با چماق زدم دماغ اين يارو رييس انصار رو شکستم (اسمش ده نمکی بود؟) خلاصه اينکه all clear
nipple slip
چند وقت پيشا نشسته بوديم با بچه ها اينجا خاطرات سانسورای تلويزيون ايران رو مرور ميکرديم و ميخنديديم. اينکه تصويرها رو زوم ميکردن که يقه خانومه معلوم نشه و هزار تا ترفند ديگه (که به نظرم جديدا خيلی حرفهای شده بودن تو اين زمينه).
خندهدارترين خاطره هم مال من بود که يادمه تو جشنواره يه فيلم اروپايی نشون دادن که من رفتم و داستان فيلم يه زن فاسده بود که هی مردهای مختلف رو ميبرد خونش. از قضا اين فيلم فيلم قشنگی هم بوده و اينا زرتی گفته بودن بيا تو جشنواره فجر نشونش بده. خلاصه چشمتون روز بد نبينه کل فيلمی که ما ديديم فک کنم ۵۰ دقيقه هم نميشد و خلاصه ميشد به تيکه های چند دقيقهای که زنه ميرفت جاهای مختلف با يه نفر آشنا ميشد و با هم ميرفتن خونه زنه. در رو که ميبستن صحنه بعدی زنه يه جای ديگه بود و داشت يه مرد ديگه رو تور ميکرد. خلاصه بماند ما کلی مسخره کرديم و خنديديم .
حالا ديشب فهميدم که سانسو نه تنها همه جای دنيا هست، بلکه به همون مسخرهگی سانسورای ايران هم هست. ديشب يه برنامه تلويزيون داشت به اسم nipple slip يا يه چيزی تو اين مايهها و کل برنامه هم درباره اين بود که شخصيتهای معروف در صحنههای پابليک مختلف نیپلشون از لباسشون زده بيرون و اون صحنه ها رو نشون ميداد. حالا فکرش رو بکنين تو تمام صحنهها اونجايی که سوژه اصلی برنامه بود شطرنجی بود :))
زندگيم رو که درست ميکردم بی نمک شد. هی بهش نمک اضافه کردم تا قابل تحمل بشه. چقدر هم راحت بود. زندگيم با نمک تر و با نمکتر شد. يه روز نگاه کردم ديدم زندگيم خيلی شور شده. نميشه اصلا خوردش. از اون روز هی دارم زندگی اضافه ميکنم تا شوريش بره هنوز شوره. فکر کنم بايد به اندازه چند سال ديگه زندگی اضافه کنم تا نمکش خوب بشه. تازه اگه دوباره اين وسطا به سرم نزنه دوباره بهش نمک اضافه کنم.
حالا به اين نتيجه رسيدم که اگه يه وقتی ميخوای نمک زندگيت رو درست کنی انقدر بايد يواش يواش بهش نمک اضافه کنی که از حدش اون طرفتر نره. اگه رفت ديگه باختی!
The most unfair thing about life is the way it ends. i mean, life is tough. it takes up a lot of your time. what do you get at the end of it? a death. what's that, a bonus?!
i think the life cycle is all backwards. you should die first, get it out of the way. then you go live in an old age home. you get kicked out for being too healthy, go collect your pension, then, when you start work, you get a gold watch on your first day. you work forty years until you're young enough to enjoy your retirement. you drink alcohol, you party, and you get ready for high school.you go to primary school, you become a kid, you play, you have no responsibilities, you become a little baby, you go back, you spend your last 9 months floating with luxuries like central heating, spa, room service on tap, then you finish off as an orgasm. amen.
George Costanza
Thanks to Bahareh :)) I
اين واقعا از داستانهای مورد علاقه منه. ساده و پيچيده.
يه روزی دو تا ورزشکار تو جنگل گير ميکنن و ميبينن که يه خرس داره از دور مياد طرفشون. شروع ميکنن به فرار کردن. يکيشون از تو کيفش کفش ورزشياشو در مياره و ميپوشه تا سريع تر بتونه فرار کنه. دوميه که کاملا نا اميد بوده ميگه چرا کفشات رو درآوردی که بپوشی؟ هرچقدر هم که سعی بکنی از خرس که نميتونی سريعتر بدويی. اولی ميگه لازم نيست که سريع تر از خرسه بدوم، فقط کافيه از تو سريعتر بدوم.
اين واقعا داستان زندگی بشر نيست؟
درسته حالا سايتتو تو ايران فيلتر کردن ويزيتورات کم شده ولی آخه ديگه دليل نميشه که بگردی دنبال ويزيتور تبليغ بزاری برا سايتت اينور اونور. اصلا انتظار نداشتم از تو. فرهنگ غرب آدما رو از تو ذوب ميکنه!!!
يادتون باشه هرگز حتی به مخيلهتون هم راه ندين که برين با يه چينی بدمينتون بازی کنين. حتی اگه علی نوری باشين و حريفتون هم يه دختر فينقيلی باشه.
خيلی سرد شدم. آنقدر که بغضهايم يخ زد. گفته بودند يخهايش گولزنکست. باور نميکردم. رويشان راه رفتم و با لرزش شانههايم همهشان را شکستم. خدا را ديدم که نگاهم ميکرد و هيچ نمیگفت.
به خودم پيچيدم. مار شدم و خودم را نيش زدم. گرم شدم. آنقدر که اشکهايم هم بخار شدند. خشک شدم. کوير شدم و دوباره ترک خوردم. باران باريد و همه چيزم را گل آلود کرد. سيلاب آمد و تبديل به مرداب شدم. خدا را ديدم که نگاهم ميکرد و باز هيچ نميگفت.
خودم را خشک کردم و از گلهايم مجسمه آزادی ساختم. بر فراز خودم رفتم تا با افتخار و غرور به خدا نگاه کنم. خدا را ديدم که به مرداب ديگری که در حال خشک شدن بود زل زده بود.
تو رو خدا اينجا رو نيگاه کنين(از سايت ياهو):
Feels Like: 12°
Barometer: 1020 mb and steady
Humidity: 100%

من اين رو خيلی دوست دارم. توچی؟تو هم دوست داری؟ پس ما حالا دو نفر هستيم که دوست داريم:
I'm Nobody! Who are you? Are you -- Nobody -- Too? Then there's a pair of us! Don't tell! they'd advertise -- you know! How dreary -- to be -- Somebody! How public -- like a Frog -- To tell one's name -- the livelong June -- To an admiring Bog!
by Emily Dickinson
and thanks to maryam erfan :-) l
من و عکسهايم
چه حالی ميکنم من. اين در را بستهام و ميدانم که هيچ کس به جز من بازش نميکند. حالا ميتوانم چه راحت بميرم. نشستهام و منگ خودم را نگاه ميکنم. خودم هم من را نگاه ميکند. نميدانم چرا خودم پرس شده و چسبيده به ديوار. عينک هم دارد. دارد قليان ميکشد و زل زده است به من. من هميشه دوست داشتهام آدمها را پرس کنم و بچسبانمشان به ديوار.
بوی مرده در اتاق پرشده. نميدانم بوی اين آدمهای پرس شده است که به ديوار چسبيدهاند و احتمالا يک ماهی است که مردهاند يا اينکه من يک ماهیست که مردهام و بوی تعفنم اتاق را پر کرده. چشمم را ميچرخانم تا چيزی پيدا کنم. يک خوشبو کننده ميبينم که چسبيده به ديوار و او هم بو ميدهد. يادم آمد. چند روز پيش خريدمش که بوی مردهها را از بين ببرد. سر خودم کلاه گذاشته بودم چونکه ميدانستم خودش هم بوی مرده ميدهد. همهش تقصير اين ديوار لعنتیست. نميدانم چرا همه چيز اينجا ميچسبد به ديوار. خودم هم احتمالا يک روزی چسبيدهميشوم به ديوار. اوه حواسم نبود من از قبل به ديوار چسبيده شده هستم. هنوز عينک زدهام و قليان ميکشم. مثل اين گاوهای تنکابن که يک ساعت زل ميزنند و نشخار ميکنند شدهام.
يک زنگی خورد. نميدانم زنگ تفريح تمام شد و بايد برگردم به زندگی يا اينکه زنگ تفريح تازه شروع شد. به هر حال ميدانم که هر چه بود معنايش اين بود که بدو! بدو!
بعضی موقعها به اين فکر ميکنم که چقدر بهتر بود چند تا دوست با کلاس تو آمريکا داشتم!!!

اين از نوشتههای قديميه:
اولين روز من و لپتاپم. همه چيز بطور خيلی جالبی هيجان انگيز شده. اينجا چيزهای ساده خيلی زود آدم رو هيجان زده ميکنه حتی داشتن يه لپتاپ. دقت کردی نوشتن روی کاغذ چقدر کيفش بيشتر از نوشتن تو اين اديتوره؟ مخصوصا که ته مداد رو بکنی تو دهنت و هی بجوييش؟ بعد اگه اونقدر تو مود نوستالژيک بودی که موفق شدی کاغذت رو خيس کنی اونوقت ديگه خيلی باحاله چون بعدا که ميخونيشون لکههای خيسی رو هم ميتونی ببينی.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به اين نتيجه رسيدم که قسمتهای خوب زندگيم رو اينجا بنويسم، قسمتهای ديگهش رو روی کاغذ.
فکر کنم به دهکده آمريکا خوش اومدم :))
الان يه هفته ست که اينجام خب نميشه انکار کرد خيلی چيزاش خوبه اما بدترين چيزش اينه که هنوز ثبت نام نکردم و هيچ جا آدم حسابم نميکنن. به هيچ ساختمونی اکسس ندارم. اينترنت ندارم. تلفن ندارم. خريد هم نميتونم برم :( يادمه تو روستاهای شمال که ميرفتيم برای کمپينگ حداقل خريد ميتونستم بکنم. به هر حال فکر کنم هفته ديگه همه چيز درست بشه وگرنه ديگه کف ميکنم.
از همه اونايی که ايميل و پيغام و پسغام و اينا فرستادن نتونستم جواب بدم هم معذرت ميخوام.
تکميلی: به ليست چيزايی که ندارم تلويزيون و موزيک و چيزای ديگه رو هم اضافه کنين
از خوبيای سفر بگم يا از بديای خداحافظی نميدونم.
فکر کنم چيزی که الان بايد بهش فکر کنم اينه که امشب رو تو دبی چطوری خوش بگذرونم. اصلا دوست ندارم راجع به ۲ روز پيش يا دو روز بعد فکر کنم. يکيش يه کم گريه آوره يکيش يه کم دلهره آور. پس همون امشب رو ميچسبم که خنده آوره. چیـــــرز.
آخه به قيافه من مياد که ۴۸۰ دلار اضافه بر بليطم بدم با business class برم؟
خب معلومه که مياد، چون واقعا دارم اين کار رو ميکنم
بليط economy class ش پر بود. يه خورده دعا کنين تا خالی بشه وگرنه بايد ۵۰۰ دلار بدم تا ۱۳ ساعت بشينم روی صندليهايی که ماساژور داره و تخت ميشه و ازاين جينگولک بازيا.
Viva unpredictable life :)
درکهای شهودی
در ادامه بحث لحظات خوب زندگی بايد بگويم که يکی از لحظات بسيار زيبای زندگی وقتیست که به يک چشمه ميرسی. آن وقت ميتوانی با لذت از آبش بنوشی و مطمئن باشی که ديگر کسی چند قدم بالاتر در آن نشاشيده است.
عرفان را از بين راههای مختلف رسيدن به خدا به مناسبت همين خصلتی که دارد خيلی میپسندم.
و آن دسته های کائوچويی عينکم..
چشمان ضعيف هم نعمت خيلی بزرگی است. عينکی ميزنی و حالی ميکنی. لحظهای که چارچوبهاش را روی چشمهايت ميگذاری لحظه خيلی زيبايیست. احساس ميکنی همه چيز مثل وزغ ميزند بيرون. همه چيز روشن ميشود. همه چيز زنده ميشود. مثل ماهیای که در آب میاندازی همه چيز جون ميگيرد. واقعا که چه لحظهايست و چقدر دلم برايش تنگ شده. جالبتر اينست که آدم دلش برای چه چيزهايی تنگ ميشود.
هر وقت هم که دلت تنگ است، هر وقت هم که با خدا قهر میکنی، عينکتات را در میآوری. به خدا ميگويی ديگر به دنيايت نگاه نميکنم. در که میآوری هم لذت دارد. بارها شده بود که چندين دقيقه هی عينک را ميگذاشتم و هی برميداشتم. انگاری چشمت را روی همه چيز بستهای. به روی اين دنيا، به روی همه کثيفیها. لذتی دارد، نه؟ يک جور خونسردی آنی به آدم ميدهد. اصلا عينک به آدم درس بزرگی ميدهد. به آدم میآموزد که ميتوان در هر شرايطی چشم را بر روی دنيای بيرون بست و خود را از آن جدا کرد. الان که فکر ميکنم ميبينم که چقدر برايم سخت است خودم را به سرعت از دنيا unplug کنم. حالا ميفهمم تمامیاش از اثرات عدم استفاده از عينک است.
کارها به جايی رسيده که ديگر انتظار دارند همه بتوانند با عشق جمله بسازند. همه چيز را بگويند. نميشود که. آخر اگر ميشد که خدا در گوش همه آدمها ميگفت که آدميت چيست! وقتی او نگفت يعنی که بعضی چيزها را نميشود گفت.
آن روز بدون شک بهترين روز زندگيم در اين چند وقت اخير بود. همين چند روز پيش بود و من مطمئنم که يکی از خوشبخت ترين روزهای زندگيم را تجربه ميکردم. شرط ميبندم چيزی به اندازه استکان چهارم ويسکی نميتواند انسان را خوشبخت کند. اصلا خيلی جالب است. اين استکان تو را از اين سر دنيا به آن سر دنيا ميبرد. دور دنيا در ۵ دقيقه. اين يعنی خوشبختی. سفری که غير منتظره و بدون هيچ برنامه ريزی بلند مدت است. اصلا اساسا هر چيزی که برنامه ريزی شده باشد، خوشبختی نمیآورد. همين است که من صبح تا شب درس ميخوانم تا مدرکی بدست بياورم. بعد دوباره صبح تا شب و يا شب تا صبح کار ميکنم تا پول زيادی بدست بياورم و آخرش هم احساس خوشبختی نميکنم. خوشبختی را همان استکان چهارم مياورد و بس. خوشبختی را همان لحظههای ناب غير منتظره و کوتاه مياورد.
چهارمين استکان را که خوردم، دو سانتیمتری دهانم را گشادتر کردم. در اين دنيا خيلی سخت است بتوانی دهن کسی را با خنده دو سانتی متر گشاد کنی. به يخ های درون استکان نگاه کردم. چقدر زلال شده بودند. ديدهايد اين يخها به آخر کار خود که ميرسند، چقدر شفاف ميشوند؟ انگار آنها هم چهارمين استکان را خورده بودند. ميگويند مستی و راستی. راست ميگويند. يخها هم روراست شده بودند. تهشان را ميشد ديد. هنوز جا داشت يک سانتی متر ديگر دهانم را گشادتر کنم. پس اين کار را هم کردم. احساس کردم خوشبختی خود را از لابهلای فضای دهان گشاد شدهام به بيرون پرتاب کرد.
حالا من خوشبخت شدهام. کسی هم نميتواند منکر آن بشود. چه اهميتی دارد که من کيستم و کجا هستم. الان مهم اينست که چيزی دهانم را دو سه سانتیمتری گشاد کرده و سختیها و ناراحتیهای زيادی لازمه تا اين چند سانتی متر دوباره تنگ بشه. پس من خوشبخت هستم.
هر کی سر راه خدا رو ديد بهش بگه علی گفت تو هم با اين آزمايشای الهيت ديگه گندشو درآوردی! از صبح تا شب دارم يه سره امتحان پس ميدم. آقا بيخيال ما شو ديگه. من اصلا رد، خوبه؟ ولمون کن بابا.
زندگی اصرار زيادی داره که به آدما ياد بده حرف زدن با زندگی کردن خيلی فرق داره. حرفای خوب خوب زدن مثل آب خوردن ميمونه، يه گشتی تو اين وبلاگا بزن؛ پره از حرفای خوب خوب. در عوض خوب زندگی کردن ايز انادر استوری.
بعضی از لحظه ها تو زندگی هست که خيلی خوبه اگه هيچ نوشته ای ازش نداشته باشی.
پ.ن. و من همچنان منتظر لحظهای هستم که خوب باشه ازش نوشتهای داشته باشم.
بدون شرح
تکميلی: نقد ۱
تکميلی: نقد ۲
اين قرار بود بدون شرح باشه ولی خوب خواستم بگم دنت ميس ايت!

واااااااااای که چقدر دلم برای no problem گفتنای اين پاکستانی ها
و برای اين chevrolet corvette پدر سوخته
و البته برای غژاهای خوب خوب تنگ شده بود. 
ميدونی با چيه اين دنيا حال میکنم؟
هنوز مکانهايی وجود داره که فقط ميشه با موسيقی بهشون رسيد.
شايد اينطوری بگيم بهتر باشه: هنوز هم با موسيقی به مکانهايی ميشه رسيد که در حالت عادی هرگز نميشه به اونها رسيد.
اصلا به جرات ميشه گفت پرواز بدون موسيقی هرگز به اوج نمیرسه. هنوز ميتونم به خودم بگم ايستاده با پرواز
اوج ميگيرم، اوج
ميشوم دور از اين مرحله، دور
ميروم سوی جهانی که در آن
همه موسيقی جان است و گل افشانی نور
همه گل بانگ سرور
اجازه هست برم بيرون يه سيگار بکشم؟
خيلی عصبيم. خيلی.
- engaar, touche
- oh, that is too cliche!
vooh, one step ahead!
تاريكي را مي مكم
تا به روز برسم
روز می آید اما
من ذغال شده ام :
میگدازم
با اولین پرتو خورشید .
از کليمانجارو
- ديگه واجب شد يک سور حسابی بدم
- آهاای ملت آمريکايی بدبخت ترسوی چلمبه، از انسانهای غيور و باحال و توپ و سرافراز ياد بگيرين! مخصوصا اونهايی که تا درجات خدايی بالا رفتهاند. اين مرزهای احمقانه زندگی رو کنار بزارين. بفهمين که زندگی در نقاطی نياز به پاره شدن ديواره هاش داره.
تکميلی: بهاره و پيام به ايران میآيند :)
تکميلی۲: من همين جا از اينکه اسم آذرخش و بقيه دوستان رو يادم رفت بالا ذکر کنم به شدت عذرخواهی میکنم
مردمی که از ترس جان قصد دارند شب را تا صبح در خيابانها سپری کنند.
و مايی که در ساعت ۱۰ شب در به در به دنبال يک باشگاه بيليارد باز میگرديم.
و اداره اماکن عوضی که دستور تعطيلی باشگاههای بيليارد بعد از ساعت ۹ را صادر میکند.
قوانين اسلام رو بايد به تبعيت از فيفا اصلاح کنن:
درسته که هند در فوتبال خطاست اما هر برخورد توپ با دستی خطا محسوب نميشه.
درسته دست زدن به زنان نامحرم گناهه، اما آقايون بدانيد که هر تماسی خطا محسوب نميشود. اگر در هنگام برخورد (و پس از آن) دست و ساير اعضای بدن (!) در حالت عادی باشند و برخورد ايجاد شده مسير زندگی آنها را تغيير ندهد، برخورد از نوع مباح خواهد بود.
پ.ن. فقط مواظب باشين هوس گل مارادونايی نکنين يه وقت.
اين عکسه رو ميبينی اين بالا سمت راست؟
هيچی ميخواستم بگم ببين چه باحاله. از يه طرف که تاريک ميشه سريع از اون طرف روشن ميشه!!! شايد چند ثانيه تاريک تاريک باشه، ولی يه خورده وايسی از يه جايی بالاخره ميزنه بيرون.
پ.ن. اونم درست مثل نور ميمونه!
آهااای دخترکه چاق چادری!
درسته که ميگن از پشت پارچه حلاله اما اين دليل نشد که هی دست و پات رو از پشت اون چادرت تو تاکسی بمالونی به من.
حداقل ميخوای بمالونی اول برو حموم اون چرکولکای تنت رو بشور.
بچه که بودم بعضی وقتا که اين فک و فاميلی که ميخواستن برن خارج ميومدن خونه ما ميگفتن بابا اصلا دوست نداريم بريم مثلا انگليس. برای کار ميريم و از اين چيزا، من تو دلم ميگفتم پيف پيف! چه کلاسی ميزارن واسه ما حالا. ميرن اونجا حال ميکنن بعد هی ميگن نه بابا خبری نيست.
حالا دارم ميرم دبی. اصلا دوست ندارم برم. حاضر بودم به جاش يه سفر دو روزه برم شمال و مطمئنم که ۱۰۰۰ بار بيشتر بهم خوش ميگذشت. هر کاری کردم جرات نکردم تا الان اين رو به کسی بگم با اينکه تا الان کلی آدم به پستم خورده که گفته خوش به حالت داری ميری دبی. کاش منم ميتونستم بيام. هيچی ديگه فقط اين تو گلوم گير کرده بود نميشد که نگم. حتما بايد يه جوری ميگفتمش.
دختر خوبه ناز داشته باشه!
اما اگه نازشو بکشيو ناز کنه ديگه ...
تصور لذت از پنير تازه حتی قبل از يافتن آن، شما را به طرفش راهبری میکند.
کتاب چه کسی پنيرم را جابهجا کرد
اسپنسر جانسون
توی تاکسی نشسته بودم يه مسابقه تلفنی داشت از راديو پخش ميشد:
-مجری: سلام، روز شما بخير
- شرکت کننده: سلام قربان. حال شما خوبه؟ برنامه تون ممنون که خوبه (با لهجه ترکی)
- لطفا خودتون رو معرفی کنين
- من قلی قليدون هستم از ابهر تماس ميگيرم. (اسمش اين نبودا)
- به به ابهر! خوش به حالتون آقا اونجا هواش محشره. الان هوا چطوره اونجا؟
- هوا هم اينجا خوبه سلام داره خدمتتون
- 
نميدونم چرا از وقتی چشممو عمل کردم همه زوم کردن رو من فقط منو نگاه ميکنن. فک نکنی يه وقت که خوبه ها چون هر جا که ميريم تا ميخوام يه طرفی رو نگاه کنم سريع يه پس گردنی ميخوره تو سرم که اوهوووی چشمتو درويش کن. چرا اينو نيگا ميکنی، چرا اون رو ديد ميزنی. خلاصه اينکه کلی شده برام درد سر.
ولی خودمونيما! دو تا چشم دارم الان ۱۰/۱۰ تازه چشم راستم انگاری تو مايه های ۱۰/۱۱ شده. هيزی با دو تا چشم تلسکوپی چه حالی ميده 
The computer is going byebye for a few days
A semaine prochaine
ديدی اين گداهای سر چهارراه هی ميان گير ميدن به آدم پاچه رو ميگيرن ول نميکنن؟ آدم ميخواد يه پس گردنی حسابی بهشون بزنه.
بابا ول کن اين خدا رو بيست و چهار ساعته خشتکشو چسبيدی ول نميکنی. اَه!
- کی گفته من الان حال نوستالژيک دارم؟ نه تنها احساساتی نشدم، بلکه خيلی هم روزشماری ميکنم برای رفتن.
- خيلی خب بابا! من فقط ميخواستم بگم که ........ ااااا، حالا چرا گريه میکنی؟ میری اونجا همه چی روبه راه ميشه..... نه خير انگار ول کن هم نيست. خيلی خب بابا بسه ديگه
- خيلی انی
ديشب چند تا از دوستانی که از مرز عبور کردهاند، به خوابم آمده بودند.
اينقدر دلم براشون تنگ شده بود که تو خواب مثل کنه چسبيده بودم بهشون ول نميکردم. دستشويی هم نميزاشتم برن
باز هم از استامينوفن:
شما را به روشن فکريتان قسم
کاری نکنيد دخترک فاحشه فکر کند حرفه اصليش بحث های فلسفی است.
برخلاف اينکه همه ميگويند فيلم مارمولک توهين به روحانيت است. به نظر من فيلم سراسر توهين به زندانيهاست!
حکايت آن شاه ايرانيست که گفتند فلانی خاک بر سرت، تو ملت ايران را به قيمت ۱۰۰۰ تومان به انگليسيها فروختی. گفت من سر انگليسيها کلاه بزرگی گذاشتم. ملت ايران ۱۰ تومان هم نمیارزد.
نتيجه بحث اينترنتی من و بهارک که ۶۱۴۷۸ کاراکتر شد به اينصورت است:
تا زمانی که دل آدم میتواند به راحتی از راه درک شهودی به آرامش دست پيدا کند چرا بايد با طرح سوالات پيچيده همه چيز را خراب کند؟
به شمال ميرويم. کنار دريا در ساحل شروع به ساختن مجسمهای بزرگ ميکنيم. چهار پنج ساعتی است که مشغول کاريم. مجسمه بزرگ است و وسايل کم. طول مجسمه بيش از دو متر است و شمايل يک مرد قوی هيکل است. پيرمردی از کنارمان رد ميشود و درخواست ميکند که ۵ متر آن طرف تر چادر بزند تا بتواند ساخت مجسمه را ببيند. مردمان جالبی هستند. پيرزنی که همراهشان هست آدم با ذوقی ست. میآيد پيشمان و از ما ميخواهد تا بگوييم که اين مجسمه کدام يک از شخصيتهای شاهنامه است. برايمان حتی شاهنامه سرايی میکند و ما لذت میبريم. نزديک ظهر ميشود و تعدادی که تازه از خواب بيدار شدهاند به لب ساحل میآيند. خيلی ها میپرسند آيا شن ارزش اين همه وقت را دارد در حاليکه زود خراب ميشود. تبسم ميزنيم و در حاليکه جوابی برای گفتن نداريم به کارمان ادامه ميدهيم.
به هر حال مجسمه ساخته میشود. حالا میشود حداقل يک عکس ازش گرفت تا خستگی تنمان به در رود. با يک دوربين عکسی میگيريم و به خانه میرويم که دوربين اصلی را بياوريم. وارد ساحل که میشويم خشکمان ميزند. به نظر میآيد دو نفر عاشق روی مجسمهمان قدم زدهاند. شايد هم بالا پايين پريدهاند. در عجب میشويم که شعور و فرهنگ از دست رفتهمان را چگونه ما ايرانيان ميتوانيم به دست آوريم. کمی بحث ميکنيم و سيگار ميکشيم و خدا را شکر ميکنيم که يک عکس از مجسمه گرفتهايم.
به تهران میآييم. عکسها را چاپ ميکنيم. ۳۵ عدد عکس چاپ ميشود و يک عکس ميسوزد. در عجب ميشويم که چطور است اين بازی روزگار. سعی ميکنيم عقل و علم و اسلام را کنار هم قرار دهيم و وقايع را توجيه کنيم. نمیتوانيم. عقل و علم را کنار ميگذاريم و از اسلام کمک ميگيريم: هر چه خدا بخواهد همان میشود. هر چند عجيب و غير عقلانی و غير علمی باشد. کمی بحث ميکنيم بدون کشيدن سيگار و لذت ميبريم.
مطهری ميگويد ما اسلام را آنطور که عقل گرا و علم گرا باشد ميخواهيم.
آخه بـــــــــز! عقل و علم را با همه خويشاوندی که با هم دارند نميشود در يک جا جمع کرد. اسلام که پيش کشت.
من از شمال برگشتم، بدون آنکه عاشق بشم. در وقت مقتضی درباره فعاليتهای اونجا مینويسم.
اينکه ميگويند فاصله بين ايمان و کفر به اندازه يک تار موست، دروغ ميگويند. اصلا مغلطه ميکنند. من خودم سالهاست که از ايمان به وادی کفر حرکت کردهام و هنوز در راهم. بريدهام. بنزين تمام کردهام و قصد دارم در اولين فرصت بازگردم.
در راه غفلت کردم. نميدانم شايد هم چنديست از کفر گذشتهام.
کتاب بهشت خاکستری از استاد مهاجرانی رو از دست ندين. سهراب کشان هم خوب است.
اين جمله تلخ از بهشت خاکستريه (هرچند هيچ ربطی به جريان کتاب نداره، همينطوری باهاش حال کردم) :
اگر بهره هوشی ژاپنی ها کم است و بهره هوشی ما زياد است، لابد ژاپن را ماها ساختهايم و کشور ما را ژاپنی ها
پ.ن. هر کی اون ور آبه من حاضرم براش پست کنم.
اين فقط جواب پست عليه چون توش عکس داشت گفتم اينجا بزارم:
نميدونم چرا از همون اول که شروع کردم خوندم ميدونستم چی داره مينويسه. آخه تخم سگ اين کارست. يه تيکه وسطش به شک افتادم اما خوب عليه ديگه. اصلا اين بشر سابقه قبلی هم داره: fall in love with the good ones اين شعارش بود قبلا. انگار هنوز هم هست. از نمونه های قبليش هم ميشه به اين اشاره کرد:

بهاره و سلما هم ميتونن در موقع لازم شهادت بدن.
لعنت بر شيطون!
قرار گذاشتيم که هفته بعد همگی دسته جمعی بريم شمال. خيلی دوست دارم که برم و تنوعی درست کنم برای خودم. همه ش میترسم که برم و باز هم کسی رو ببينم و عاشقش بشم. لعنت بر شيطون و بر هيزی و لعنت بر تو دختر خوشگلِ لوندِ عشوهگر.
پ.ن. فکر ميکنين يه disclaimer لازمه مثل ميثم اون بالا سمت راست بزارم؟
- دخترک بيچاره! آنطور که تو از عشق حرف میزنی من از کدوی حلوايی صحبت میکنم.
نکند فکر کردهای اينجا دوران رنسانس است؟ يا مرا با شيخ ميرعماد اشتباه گرفتهای؟
- ...
عشق
- عشق يعنی چه؟
- عشق يعنی جهيدن در بيشه اميد و آرزو. يعنی صادقانه دل را به آتش نهادن. عشق يعنی فوران احساس. يعنی هدف را در گرو وسيله نهادن.
- بخواب بابا! عشق يعنی اگه يکی رو ديدی و ماچش کردی ضربان قلبش بره رو ۱۰۰
من قسم خورده بودم که حرف خارج از ادب اينجا ننويسم (هرچند هيچ کدام جنبه رکيکی نداشته) ولی اين يکی خيلی باحال بود حال کردم: از استامينوفن
به انتخاب خود درک کنيد (من ميگم: به درک خود انتخاب کنيد)
ــ فاحشه های پير
ــ افرادی که با فاحشه های پير ميخوابند
لابيرينت
سر دل رو که نميشه کلاه گذاشت. هر کار میکنم سر عقلم رو هم نميتونم کلاه بزارم. پس من بدبخت چطوری اين عشق بی معنی رو از سرم بيرون کنم؟
american punch
اين يه سری مشروبای ترکيبيه که پيام داد ببينم، گفتم شماها هم خوباش رو ببينين بد نيست:
Adios Mother Fucker #1: 1 Oz Kahlua, 1 Oz Tequila 
Abortion: 1/2 Oz Sambuca, 1/2 Oz Irish Cream, Dash of Grenadine 
Sex on the Beach: 1 1/2 Oz Vodka, Peach Schnapps, Cranberry Juice, ... 
Anal Sex: (just don't recommend this one ) 
من که برم آمريکا هيچ کدومشون رو امتحان نمیکنم. ببينم اونجا آب هويج پيدا نميشه؟
اين پست مربوط به لقمان رو که مهدی نوشته بود داشتم ميخوندم به اين فکر افتادم که روش آموزش مسايل مهم به روش ارائه مهدی خيلی چيز توپيه. مسايل مهم به زبان طنز ساده. آفرين بر تو!
درس مهم اون پسته اين بود که بله، بهترين چيزها رو هم (ادب لقمان) نبايد بهش زياد گير بدی وگرنه به گه کشيده ميشه. خيلی چيزايی تو دور و برمون هست که زيادی بهشون گير ميديم.
اگه يه روزی يهو به اين نتيجه رسيدی که ايول، سر خدا رو گول ماليدم سريع به اين فکر کن که خدا میخواد يه جوری بزنه که نفهمی از کجا خوردی. استاد اين کاره.
غژا
اين پست اکتيو رو فعلا داشته باشين تا اينکه بعدا گريه دار هم براتون بگم.
اين عليه طی يه نامه مخفيانه يه سری حقايق ناگفته دانشگاه راتگرس رو بين بعضی افراد پخش کرده که دل بسياری از دوستداران و دشمنان رو جريحه دار کرده. بماند که چقدر در همه موثر واقع شده اما اراده فولادين من رو تحت تاثير که نتونست قرار بده هيچ، بلکه داغونش کرده آقا. داغون! لعنت به تو علی که منو انداختی تو مخمسه که دوباره بين رفتن و نرفتن به راتگرس شک کنم. 
اما به هر حال يه تيریپ از گروه دانشجويی مديوم تو راتگرس براتون بيام تا يه خورده جوون شين
(اين رو از آخرين شماره مجله هفتگيشون برداشتم) بيچاره ها ميگفتن اونجا غژاهاش خوبنا، انگار راست ميگفتن!
من اگه يه روزی ميتونستم همچين چيزی بسازم همون روز کامپيوتر رو ميبوسيدم ميزاشتم کنار.

اينم از خاطره درخواستی امروز ۱۲ فروردين ۸۳:
اپيزود يک (به کوه میرويم): بهتره از ديروز شروع کنم که ظهرش با آناهيتا صحبت کردم و قرار شد که امروز بريم کوه. در ادامه شبش مهدی رو هم راضی کردم که بياد. بدک نبود، ميشديم سه نفر. شادی معلوم نبود بياد و پويا هم که کار داشت. ساعت ۱۲ شب که به بابام گفتم فردا ميخوام برم کوه تازه فهميدم که هواشناسی گفته سيل مياد و بارون و از اين چيزا. ای بابا ما کله شق تر از اين حرفاييم. شب ساعت ۲ بود که رفتم بخوابم. خوابم نميبرد لا مسّب. صبح ساعت ۵ بيدار شدم. کژ و مژ چايی گذاشتم و شروع کردم به حاضر شدن. اولين بد بياری از همون جا شروع شد که تا اومدم زیپ کوله رو ببندم ديدم دٍ بيا. زیپ در اومد و هر کاری هم کردم درست نشد (نميدونم چرا بعضی وقتا به صورت مازوخيستی عجيبی از بدبياريهايی که پيش مياد برام خوشم مياد). ساعت ۶:۳۸ روی سنگفرش بودم. وووووه! مهدی، پيام و شادی زودتر از من وايساده بودن اونجا. کلی خر کيف شدم. از همون نقطه بارون ريز باحال بهاری شروع شد. بيشتر خر کيف شدم. در ادامه بدبياريها داشتم به همه نشون ميدادم که من يه چتر هم آوردم که تا دکمهش رو زدم يهو ديدم فنر و ميله و همه چيش پرتاب شد (فکر نکنين بدبياريها تموم شد ها). يه خورده بعدش آناهيتا و شيلان هم اومدن. اکیپ کامل، حرکت میکنيم.
اپيزود دو (در کوه): بازم ووووووه! عجب هوايی. همون بارون ريزه با هوای مطلوب. از اون هواها که هر لباسی بپوشی حال میکنی. من آستين کوتاه، آناهيتا وشادی مانتو، مهدی سوييشرت، شيلان بادگير و پيام کاپشن؛ و خرکيفی از قيافه همه ميباريد. فقط در ادامه بدبياريها نميدونم چرا من مثل سراب، غژاهای دلچسب (در اصطلاح آدميان همان حوری خوانندش) در دور دست ميديدم و بعد از گذر از هفت خوان رستم حوريها تبديل به يک سری غول تشن ميشدن (نگفتم تشخيص مرد از زن خيلی سخت شده). نزديک يه دونه از اين حوريهای مجازی که بعدها يه پسر بد سيبيل از آب در اومد و در خوان پنجم يا ششم با ديو چهار سر سگ نما رو به رو شديم که من با رشادت از پسش بر اومدم. خوان بعدی پرنس طلسم شده بود که خودشو به شکل سگ در آورده بود که آناهيتا دستش رو رو کرد.
خلاصه آقا هی اين بارونه دونه هاش گنده تر شد هی ما رفتيم بالا، هی درشت تر شد، هی رفتيم بالا، هی درشت تر شد، ما ديگه کم آورديم نرفتيم بالا. يه سقفی پيدا کرديم و چپيديم زيرش. کمی شعر، کمی رقص، خيلی خوردنی و هوايی که رو به خوبی ميرفت. زودی گردش کرديم و اومديم پايين. ديگه يادم نمياد چيز قابل به عرضی به جز اينکه پيام تا در خونه منو رسوند :*
اپيزود سه(به چيتگر میرويم): رسيدم خونه ساعت ۱۲ بود. پنج دقيقه بعدش شادی و بهرام و جوجه کباب و سيخ و بند و بساط اومدن. بدويين بدويين ميخوايم بريم چيتگر بخور بخور. حالا يکی به اينا حالی کنه من همين الان از کوه اومدم موش آب کشيده (البته اون موقع ديگه هوا ملس بود و بارون نميومد). خلاصه زديم به چيتگر و يه جای توپ و منقل و بدمينتون و بخور بخور. دو تا لقمه مونده بود غذام تموم بشه (در واقع معده و مريم ظرفيتش پر بشه) که يه قطره چلپ خورد تو سرم. سرم رو گرفتم بالا يکی ديگه، نه دو تا ديگه خورد. بدوووووووووو! ..... فکر کنم ۴۵ ثانيه بعد تو ماشين بوديم و همه بساط هم جمع شده بود ( بابا فاير بريگدی گفتن) بيچاره يه اکیپ دختر پسر کنار ما بودن که وقتی اون قطره خورد تو سر من يه سری سيخ جوجه کباب تازه داشتن رو منقل کباب ميکردن (من دلم به حال اون دخترا سوخت که خيس شده بودن، باز مردا تحملشون بيشتره. هر کاری کردم که حداقل خانوما و بچه ها رو تو ماشينمون پناه بديم قبول نکردن :)) البته سنشون خيلی کم نبود ولی خوب دخترا همشون بچهن). خوب ديگه خيلی زياد شد، از ديتيل که کم کنم ساعت ۳ فکر کنم خونه بوديم. يه مسواک، يه چرت مرغوب و دينگ تلفن: ااا، سلام مسعود خوبی؟.. چی؟ شام؟ خونه شما؟ مهمونی؟ واااای. من خيلی خستم. ااام ... آخه... باشه... خونه مسعود اينا. شام و دوباره خونه. وای ساعت دو نصف شب شده. بدوم تا يادم نرفته برم همه رو تو وبلاگ بنويسم.
پانوشت: اينو يادم رفت بگم. آقای ستاره طلايی نميدونم کدوم گورستون. آقا من نه ميخوام از اينترنت پول در بيارم، نه ميخوام سيستم شمارنده پيشرفته بزارم. لوگو هم نميذارم. دست از سر من بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردار!
بابام ميگه زندگی پستی و بلندی داره. راست ميگه خيلی.
من الان دارم در بنلدیها قدم میزنم. هوا خيلی خوب است.
از همين الان هر کی آذرخش رو اذيت کنه، دو تا پشت دستی از من میخوره. گفته باشم!
با شمام آقای ايکس و ايگرگ و زد.
خوب همانند آب است
بدون تلاش همه چيز را سيراب میکند
و جمع شدن در پستی را هرگز حقارت نمیشمارد.
يه عيدی از شيوا گرفتم اگه ببينين کم ميارين. اصلا فکر نمیکردم يه کادويی بشه پيدا کرد که اين همه باحال باشه. يه کاری کرد که در بهترين لحظههای زندگيم يادش باشم. آفرين بر تو آبجی خوشگلم :*
حالا ديگه از عمو جغد شاخدار هم که گشنهش بود ولی بنر رو نخورد بيشتر يادش میکنم (مگه نه وحيد؟ )

- نميدانم چرا همه شادیها سطحی و همه غم ها عميق اند.
- انسان هرچه بيشتر میداند غم دلش هم بيشتر میشود. بهترين زندگی ها از آن کسانی ست که چيزی نمیدانند؛ فرزانگان غمناک ترين انسانهايند.
- من دلم به حال خدا میسوزد. میگويند او همه چيز را میداند.
آقا اين گوگل گند زده با اين الگوريتمش. آخه نگاه کنين ببينين ليست کسايی که با سرچ گوگل اومدن به وبلاگ من چيه:
- آلت تناسلی زنان
- روانشناسی يادگيری
- يوگا
- رفسنجانی + سکس
- تيم روبوکاپ (آفرين بر تو، يه ربطی داره)
- پستان سکس
چه خاطره بنويسی شدم من.
آقا ديروز رفتم بيليارد چشمتون روز بد نبينه تو يه ضربه خيلی خشن دستم رو با ۱۰۰ کيلومتر کوبوندم به لبه ميز. نتيجه اين شده که بد ترين جايی که ميتونست آسيب ببينه داغون شد، بند اول انگشت سبابه. فقط بهارک ميتونه درک کنه من چی ميگم :((
ميخواستم ديشب اينو پست کنم که هنوز معلوم نبود که استخونش ترک خورده يا نه. افسردگی مزمن گرفته بودم که خدا رو شکر امروز که بلند شدم درد و ورمش کلی بهتر شده بود. البته هنوز له له مونده خم هم نميشه انگشتم. البته اينا که دليل نميشد امروز بيليارد نرم که :دی
ديگه اينکه تا آخر عيد راحت روزی ۳-۴ فيلم ميتونم ببينم. علاوه بر وی سی دی تلويزيون هم کلی داره حال ميده (امروز ديدم داره فيلم italian job رو داره نشون ميده).
تعطيلات خوش.
پ.ن. آهان اين يادم رفت که روز قبل عيد هم يه سينما رفتم با مهدی و پويا و پيام و علی نوری و آناهيتا و شادی. خيلی چسبيد. تازه وقتی بيشتر میچسبه که جور بشه يه کوه و يه اسکی هم با هم بريم.
باورت میشه؟ امروز ساعتهاست که نشسته م و دارم سعی می کنم دیروز زندگیم رو بنویسم. و چقدر کار سختی بود. هر دفعه یه چیزی نوشتم و دوباره پاکش کردم. اصلا از همون اول که مینوشتم میدونستم که پاکشون می کنم. از انواع نوشته های بصورت خاطره
(آخرین سه شنبه سال. ساعت دو و نیم از سر کار برمی گردم خونه و مامان سریع بساط ناهار رو ردیف می کنه. دو بشقاب پر از عدس پلو می خورم تا بعدش دیگه نتونم از جام تکون بخورم. تنها نیرویی که دارم رو جمع می کنم و میام یه آهنگ میزارم و یه چرت ملس. ساعت چهار کیان میاد با دست پر. شیشه خانواده رو ازش می گیرم و میزارم تو فریزر. بعد هم میایم و یه دو سه دست نیبلز توپ بازی می کنیم. تو فکر شیوا و پویا بودم که زنگ بزنم ببینم کجان که یهو سر و کلشون پیدا میشه و خونه رو میزارن رو سرشون. بس که این پویا شلوغه. هر وقت میاد کلی سر و صدا راه میندازه. پر از هیجانه این بشر. کلی سیگارت و موشک و خرت و پرت خریده و همه رو دونه دونه با هیجان نشون میده و توضیح در مورد نحوه کارکرد هر کدوم. همون موقع می پرم دو تا همبرگر در میارم و سرخشون می کنم و با سه پیک همشون رو می خوریم. حالا دیگه شب شده و از این پایین کلی سر و صدا میاد. لباسارو ميپوشيم و به پیشنهاد پویا میريم خونه عباس افشاری (بابای پویا) که بقیه عرق رو اونجا بخوریم (توضیح اینکه این پویا همساده بود و قاشق این آبجی ما شد، شبا میومد زیر پنجرمون گیتار میزد ) خلاصه وسط راه علی دسی رو هم ميبينيم که اومده ارکيده و تا ما رو میبينه کلی حال میکنه. با هم میريم پیش بابای پویا که تو لوتی بازی و اینا رو دست نداره. سی چهل تا سیخ دل با هم کباب می کنیم و الباقی قصه. آتیش پایین روشن شده، حالا دیگه میشه رفت پایین. هنوز پیمان ناظم دوست پویا هم نیومده که همیشه کلی حال به چهارشنبه سوری ارکیده میده. خودش میاد با دو تا پسر و بیست تا دختر. هر چی از باحالی این پسر (حالا دیگه مرد شده زن هم داره) بگم کم گفتم. خلاصه تا آهنگ شروع میشه من و کیان و علی دسی و چند تا باحال دیگه میپریم به قر دادن اون وسط. جمعیت کم کم زیاد میشه. فکر کنم 300 نفری تو محوطه وسط هستن. بالای بوته ها و پشت تیر بسکتبال هم کلی آدم وایساده. پیمان که میاد یهو انگار یه آتیش انداختی وسط اسفند. تا همه مشغول سلام علیکن من هم میدوم میرم پهلو عباس افشاری و زودی بر میگردم. حالا دیگه می تونم کاپشن رو در بیارم. خیلی گرمم شده. دخترایی که تا یه ربع پیش گوشه وایساده بودن و همون قضیه ای که مریم گفت رو دنبال می کردن تا جمع کثیر دخترای اضافه شده و شاد و شنگول رو دیدن چنان یکی یکی خودشون رو پرت می کنن وسط که دیگه جای رقصیدن هم پیدا نمیشه. یه جای خالی کنار آتیش که خیلی دیگه داغه پیدا می کنم و شروع می کنم به قر دادن. بچه ها بعد ها بهم گفتن که تو دیشب خیلی هرزه شده بودی و حداقل با 20 نفر رقصیدی. من همه چیز رو تکذیب کردم و اونا هم گفتن آره تو که راست میگی! کژ و مژ چند بار از رو آتیشی که کسی جرات نمی کنه از روش بپره می پرم. با این پاهای دراز من نپرم کی میخواد بپره. فعلا بسه دیگه حال ندارم بقیه ش رو تایپ کنم.) (میدونی چیه؟ احساس می کنم درست مثل کاربیتی شدم که تو دوران بچگی خیلی دوسش داشتم. آره درست شدم مثل خودش. احساس می کنم بقیه میان و یه چیزی میریزن توم طوری که مثل سیر و سرکه شروع می کنم از تو جلز ولز کردن. بعد درست موقعی که دارم منفجر میشم، یه آتیشی میگیرن دم سوراخم و بعد پ______________ق! انفجار و راحتی خیال. اوه خدای من یکی دیگه... و این پر و خالی شدن ها انقدر ادامه پیدا میکنه تا مثل همون تیکه حلبی له و قراضه بشم. آره، زمان زمان له شدنه. خیالی نیست، له که میشی دیگه کسی کارت نداره. )
امروز آخرين روز کاری ۸۲
امروز، روز چهارشنبه سوری
امروز، روز مستی و می گساری
امروز، روز گردش و خوشگذرانی
امروز، روز من
نوش...
ماااااااااااااااااااااااا
ديس ايز اينسين.
تهران؟ برف؟ زمستون؟
من حرف دو پست قبليم رو به اين صورت اصلاح میکنم:
اينجا برف است، مجتمع مسکونی ارکيده. نخست اهم اخبار:
- دمای هوا ۲ روز پيش: ۲۰ درجه
- دمای هوا ديروز: ۱۰ درجه
-دمای هوا امروز: ۰ درجه
به گزارش خبرنگار ما از واحد شهرآرا ديشب طی چندين رعد و برق متوالی که حوالی ساعت ۳ بامداد منطقه را لرزاند، هوای منطقه قالب تهی کرده و در حدود ۱۰ درجه سرد شد به طوری که گزارشهای محلی حاکيست چندين سانتیمتر برف در معابر
نشسته است. از تبعات اين پديده نادر میتوان به به گه نشستن تمام شکوفههای منطقه اشاره کرد. اما در حالی که کشاورزان ارکيده در حال عزاداری هستند، مشاهده شده که جمعی از طرفداران زمستان به سرکردگی علی نوری در حال برپايی جشن و پايکوبی هستند و در حالی که شعارهای برف رو ببين چه کرده.... پيستها رو بر پا کرده و همچنين اسکيمون هم جور شدش.... عيدمون هم توپ شدش را سر میدهند به سمت نقطه نامعلومی در حرکتهستند.
کات. صحنه بعد، صحنه نمايش دمای هوای نقاط مختلف با بک گراند صوتی آهنگ آرام ناصر چشم آذر. بک گراند تصوير هم صحنههايی بديع از گوشهکنار ارکيده. صحنه گلهايی را میبينيم که به زور رنگهای زرد و بنفش و قرمز و صورتی خود را از زير برفها به نمايش میگذارند. صحنه گنجشکهايی را میبينيم که در حالی که در لاک خود فرو رفتهاند به ناچار نشيمنگاه برف شدهاند و همچنين چندين صحنه از ماشينهای برف گرفته، پيرمردی که کلاه پشمی به سر دارد و يک پاکت شير در دست دارد و گربههايی که مشغول پيادهروی در برف هستند را میبينيم. و کم کم به نمايش درجه هوای يزد که آخرين شهر است نزديک میشويم. آهنگ فيد میشود و تقويم روز و اوقات شرعی.
خب ديگه زيادی مزخرف نگم برم سر کار که دير شده. گفتم قبل از اينکه برم توپ خونه و اون دود اتوبوسها و برفهايی که احتمالا اونجا خبری ازش نيست رو ببينم و ذوقم فروکش کنه بيام اينارو اينجا بنويسم.
تازه فهميدم که برای چی بقيه ميگن اين مملکت مملکت بشو نيست.
وقتی استاد درس تحليل و طراحی دانشگاه صنعتی شريف برگرده بگه اين پروژه نرمافزاری رو الان که چهارشنبهست تعريف میکنيم و شنبه بايد حاضر بشه فوقش همه ۲۴ ساعته کار میکنيم ديگه معلومه چی ميشه. از نماينده مجلس و کارمند و بقال و ... چه انتظاری داری؟ هاااااان؟
اينجا بهار است، مجتمع مسکونی ارکيده!
جای همه کسانی که مثل من عاشق ارکيده بهاری هستند خالی.
جای همه کسانی هم که ارکيده را میشناسند و من مطمئنم اگر بهارش را میديدند عاشقش میشدند هم خالی.
اصلا جای همتون خالی.
علی سبز سبز سبز..
پذيرش
راستش اگه فردا بنويسم که الان تو چه وضعيتی هستم تازه ميفهمين که چقدر خرم که نشستم اينجا دارم وبلاگ مينويسم يا ايميل چک ميکنم و علافی میکنم. هر چی ميکشم از دست اين حبيبی میکشم. اما خب همينیست که هست. من وقتی حال کنم بيام اينجا چيزی بنويسم يعنی بايد بيام و بنويسم.
ديشب که پذيرش رو گرفتم همه چی عادی بود. يه ايميل از هرندی، يه خورده خوشحالی و همين. امروز همه چی عوض شد.
ببينم اول بهم بگين که چرا من ايلينويز پذيرش گرفتم همه ۲ برابر وقتی که راتگرس گرفتم بهم تبريک گفتین و ابراز احساسات کردین؟ چرا پس من بدون هيچ شکی راتگرس رو بهتر از ايلينويز ميدونستم؟ من خرم؟ 
الان که ايميلام رو خوندم کلی شک و ترديد توم زياد شده. الان ديگه ميبينم ايلينويز هم کلی چيز برای گفتن داره. اگه از درس خوندن توش خيلی بدم مياد و از شهرش و هواش و کلی چيز ديگه هم متنفرم، عوضش کلی دوست، اعتبار درس خوندن تو دانشگاه رنک خوب و خيلی چيزای ديگه هم داره. اگه راتگرس دانشگاه خوب، پول زياد و چيزای ديگه (بين من و علی بمونه
) داره چيزای بدی هم داره.
خلاصه که فرنگيا به اين حالت اصطلاحا ميگن آيم توتالی فاکد آپ. فکر کنم بقيه تصميم گيری رو بزارم برای يه وقتی که يه خورده خيالم از بابت اين پروژه ها راحت تره بهتر باشه.
راستی فکر نکنين يادم رفته ها. از همه تبريکا و جملهها هم هزارتا ممنون. خيلی خوبه که آدم فکر کنه اين همه آدم بهش فکر ميکنن و با خوشحاليش خوشحال ميشن. تشکر فوق مخصوص برای ميثم که پذيرش رو مديونشم و علی که هميشه داداشمونه هم دارم. مرسی مرسی مرسی.
يواش يواش دارم مفهوم اينکه ميگن فلانی وقت نداره سرش رو بخوارونه رو ميفهمم.
عجب حکايتی داره اين زندگی...
يکشنبه ميام. با کلی تعطيلات و آرامش و حرف برای گفتن.
ای واااای. ای هواااار. يکی به دادم برسه.
اينا چيه روی تخته من آخه؟ اين ملافه چرا اين رنگيه؟ رو بالشی چرا صورتی شده؟ آخه رو تختی من صورتی؟؟؟؟؟؟ ای وااااای.
يکی نيست بگه حالا اگه شيوا گذاشته رفته دليل نميشه ملافهش رو بندازين رو تخت من که.
ای واااای. من بميرم اين روز رو يعنی اين شب رو نبينم. فکرش رو بکنين شب بياين تو اتاق من ببينين يه نره خر با اين همه پشم و پيلی رو يه تخته تمام ست صورتی کم رنگ افتاده خوابيده. ميترسم انقده اق بزنين که تمام در و ديوار اتاق رو گلاب بارون کنين.
حالا من هيچی، تو هم هيچی؟
اين کول ترين آيه قرآنه که ديدم:
ای اهل ايمان، هرگز در حال مستی به نماز نيائيد تا بدانيد چه میگوييد. نساء ۲۴
انقدر الان خستم که هيچی به مغزم خطور نميکنه. نميدونم اثر اون ۲ ساعت فوتباله که بازی کردم يا اينکه اثر کم خوابی ديشب و يا دو بشقاب لوبيا پلويی که الان خوردم. آهان يادم افتاد. احتمالا اثر اون حمومست . اصلا چه فرقی داره، مهم اينه که الان مثل يه تيکه گوشت افتادم رو کيبورد و پلکهام هم هی با عشوه پايين و بالا ميره. چقدر خوب با جمعه ها کنار اومدم. هيچ وقت نميتونستم تصور کنم که يه روز جمعه بعد از ظهره و خبری از اون اضطراب مذبوحانه نيست.
تکميلی: دو پاراگراف به دليل مغايرت با موازين انسانی در اين قسمت سانسور شد.
مناجات خالصانه
-خدایا، قول میدم که هیچ وقت خودمو گم نکنم و یادم نره که چه لطفی در حقم کردی، تو رو جون هر کی دوست داری یه ۵۰۰ میلیون به من بده. قول شرف میدم که خودمو گم نکنم.
- قول میدی؟
-قول قول قول میدم. قول شرف میدم.
- خیلی خب. حالا که مطمئن شدم که خودتو گم نمیکنی اجالتا این ۱۰ میلیونیو که داری ازت میگیرم تا ببینم راست میگی یا نه.
نِمِتِنيبخنيشخبنِخِنِش
آن دسته از افرادی که نميتونن متن بالا رو بخونن لطفا اينجا کليک کنن
يک ديد ساده رياضی مشخص میکنه که زندگی آنپرديکتبل تر از اون چيزيه که ارزش برنامهريزی داشته باشه.
بخوريد و بياشاميد از مال حسين و به ياد داشته باشيد که تنها در عاشوراست که هيچ کس در تهران شب گرسنه به خواب نميرود.
از فردا دوباره میتوانيد برای ۵۰ تومان سر يکديگر را بشکنيد.
در جواب علی بايد بگم که دقيقاْ.
تکرار هيچ چيزی بيشتر از تکرار الف به من حال نميده.
اين قضيه جدا جنبه روانشناسی داره. 
آهای جماعت الاغ!
اگه ميای از آدم آدرس ميپرسی بعد ۵ دقيقه هم طول ميکشه که تو اون کله پوکت بکنم که چطوری بايد بری بعدش از مترو هم جا ميمونم، حداقل يه مرسی که ميتونی بگی آخه گاااااااااااااااو.
من مطمئنم که آخرين مرحله پيشرفت علم همان موقع است که انسان بتواند رفتار ايرانيان را شبيهسازی کند. فردای آن روز انسان خدا شده.
اينکه خمينی ميگفت اين محرم است که اسلام را زنده نگهداشته، صد البته که راست میگفت. من ماندهام چطور است که اين اسلام پرستان و دين دوستان به يکباره با شروع محرم مثل قارچ از زمين سبز میشوند. ترديد نکنيد که اگر محرم نبود تا امروز از اسلام چيزی به جز خاکستر روی کتابهای قرآن روی طاقچهها باقی نمانده بود.
اينجا ديگه کجاست!؟
بنابر پارهای نظرسنجیها، چند سال پيش، بيش از سی درصد زنان و دختران چک اعتراف کردهاند، دستکم يک بار در زندگی خود، در ازای پول حاضر شدهاند با مردی بخوابند.
- هيچ انکاری نيست که پايان تمام عشقها زمانيست که تمام عقلها به جنبش بيفتند.
و من يتوکل علی الله فهو حسبه. طلاق ۲۳
کنايه از داستان قتل عام حسين و يارانش در کربلا
به علی ميگم اين راتگرس چطوريه، برگشته ميگه:
Rutgers is by far the sexiest university of the world
خدايا اگه يو اس سی رو درست نکنی ميرم اونجا به خلاف کشيده ميشما. تو که ميدونی من شخصيتم شل و وليه زود تحت تاثير قرار ميگيره. بعدا سر اون پله که يادم رفته اسمشو گير بدی آبروت رو جلو همه ميبرما. منو که ميشناسی، خيلی کوليم.
داشتم عکسای مريم رو نگاه ميکردم به اين نتيجه رسيدم که تو خارج پوشيدهترين جايی که ميشه يه دختر رو ديد توی اسکيه!
بعد تو ايران لختترين و سکسیترين جايی که ميشه دخترا رو ديد تو اسکيه 
من تو کف بودم که اين حس دوست داشتن شديد اسکی کردن تو خارج چرا تو من اينقده زياده. حالا ميفهمم به خاطر حجب و حيامه.
عجيب هر چه ميخواهم نميشود هر چه نميخواهم ميشود.
بيچاره راست ميگفتا.
خدای فراموشکار
Human::Human()
{
.
.
.
//remeber to comment this!!! (just a test for debugging)
m_kindness /= 2;
m_brutality *= 2;
}
ديوونه اما خيلی دوست داشتنی. درست مثل مصطفی عزيز!
پدر سوخته عجب ميزنه.
- من انگاری راستی راستی دارم از راتگرس پذيرش میگيرم. از همه تشکرات هم تشکر ميکنم به اميد اينکه تشکرم ارزش تشکرات رو داشته باشه 
- نميدونم چرا احساس معلق بودن بهم دست داده ~~~O~~~
- آخرين مطلب هم اين که الان داشتم فکر ميکردم که چقدر من دوست دارم زنم پيانيست باشه. يعنی ميشه!؟
- Je rêve
آخيش بالاخره تونستم بعد از يه هفته بشينم توی يه خونه ساکت کارمو بکنم.
الان هم هيچی بيشتر از يه قهوه داغ آرامش بخش با يه ماساژ سوئدی حال نمی ده. مگه نه؟
از يه چيز اين علی خره و ميثم خله که خوشم ميومد اين بود که تصورشون از روز و شب دقيقا همونی بود که من دارم.
اصلا از آدمايی که ميتونی تصور کنی ساعت ۴ صبحه و تنها بيدار نشستن معلوم نيست چی کار دارن ميکنن خيلی خوشم مياد.
بهترين عنوانی که ميتونی بدست بياری اينه که يه موقعی بتونی بهترين جايزه نقش مکمل زندگيت رو بگيری. نکنه بيشتر خواهی کنی که خدا دودت ميکنه.
ديگر زوزه سگهای ولگرد در نيمه شب هم دلم را نميلرزاند
ديگر ته مانده های يک انسان در زير پلها نيز دلم را نميلرزاند
ديگر التماسهای کودک آدامس فروش هم دلم را نميلرزاند.
نکند دارم خدا ميشوم کم کم...
اسپورت
۱- بچه ها ميگن تو فوتبال دارم يواش يواش ميشم همون علی ۷۵ . روزهای اوج آماده باشين که دارم ميام. 
۲- تو بيليارد وضعم خيلی خوب نيست. با کيان و بهرام که ميرم معمولا ميبازم. البته اين هفته که رفتم خوب بود دو پارت هم بردم. 
۳- رفتم يه راکت ۴۰۰۰ تومنی بدمينتون خريدم. تو بدمينتون هم که ديگه رقيب ندارم 
۴- خاک بر سرم يه تور هم اسکی نرفتم امسال. 
۵- back to sport again 
پ.ن. من که اين پست رو پابليش نکرده بودم، مريم تو چطوری کامنت دادی روش؟ نکنه باز اين پرشين قاط زده.
انسان هرگز دنبال خوبی و يا کمال و از اين چيزايی که ميگن نرفته و نخواهد رفت. انسان فقط به دنبال تنوع طلبی ست.
اينو داره، اون رو ميخواد. اون رو داره اينو ميخواد.
بد رو داره، خوب رو ميخواد. خوب رو داره بد رو ميخواد.
|
دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
امضاء: غیر همدانی |
|
و سلامی که بوی تعفن خداحافظی از لابه لای دندانه های آن فریاد می کشد.
الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض ...- نساء 33
مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی ست بواسطه آنکه خدا بعضی را بر بعضی برتری داده .. و زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید نخست آنها را موعظه کنید اگر مطیع نشدند از هم خوابی با آنها بپرهیزید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید
داستان زندگی ما
دو چيز هيچ وقت روی زمين نميمونن. يکی دختر خوشگله يکی پول.
اگه اتفاقی يکيش رو ديدی که رو زمين مونده مطمئن باش که اولين نفری هستی که ميبينيش.
از شباهتهای ديگه اين دو تا چيز اينه که معمولا اون کسی که پيداشون ميکنه خوب ازشون استفاده نميکنه. شايد بخاطر ذوق زدگيه کی ميدونه!
يه آيت... غير همدانی ای بود که ميگفت پسرم اگه تونستی تو لحظههای سخت زندگی ياد لحظات شيرين زندگی بيفتی و اگه تونستی تو لحظه های شيرين زندگی ياد لحظات سخت زندگی بيفتی اون وقت ديگه نه تو لحظههای شيرين يادت ميره که کی بودی و به خودت غره ميشی و نه اينکه تو لحظههای تلخ زندگی زير سنگينيش له ميشی.
همين آيت... يه بار ديگه ميگفت که لحظههای سخت زندگی بالاخره يه روز تموم ميشه و به يه لحظه خوب ميرسه. يه کاری نکن که تو اون لحظه خوب به خودت بگی بابا گه زدی با اين رسم زندگی کردنت.
ديشب به همت مهتاب و مهدی گله بالاخره تونستم يه تئاتر از جشنواره رو ببينم. تئاتر هملت از کشور انگليس.
نميخوام بگم خيلی توپ بود چون واقعا نبود. به مرحمت اين ترافيک ۲۰ دقيقه طول کشيد تا از تئاتر شهر رسيديم به تالار وحدت. خوب بديهی جامون رو گرفته بودن و مجبور شديم ۳ ساعت تموم وايساده از تو بالکن نمايشنامه رو ببينيم. مهدی هم بنده خدا مريض بود کلی حالش بد بود. آخراش کمرم داشت ميشکست. از يه طرف نميدونم الان چقدر بايد به معلومات انگليسيم شک کنم. نسبت به اون چيزی که فکر ميکردم خيلی کمتر فهميدم. لهجه انگليسی و کلمه های قلمبه سلمبه يه کاری کرده بود هر ثانيه ۱۰ کالری برای فهمش مصرف کنم. حداقل ۲۰٪ ش رو هم که نميفهميدم کالری ها به باد ميرفت. البته کلی کلمه از جی آر ای که هيچ وقت ديگه نشنيده بودمشون رو ديشب شنيدم. بديش اين بود که معنياشون يادم رفته بود.
خب همه اينا رو گفتم که آخرش بگم خود تئاتر خيلی توپ بود. کلی حال کردم. يه چيز ديگه هم که بگم اين که ديشب تئاتر مجيدينا هم بود که خوب من نتونستم برم و مهتاب تهنا تهنايی رفت ديد
و اما همچنان از برف خبری نيست ...
من اگر مست هم هستم حداقل صداقتم رو دارم.
اگه هيچ کدوم رو نداری برو بمير که نه لذت رو داری نه وجدان رو.
bibliography
سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج. روز نامعلوم.
تضاد بين خانواده و دوست غوغا میکند. تمايلم برای جستجوی هدفهايی که هيچ کس به سراغشان نمیرود بيشتر و بيشتر میشود. اولين سفرها، اولين کتابها، اولين پروازها و اولين بحثها به شدت تکانم میدهند.
سال هزار و سيصد و هفتاد و هشت:
تمايل برای ترک دنيا به حداکثر میرسد. فواصل سفرها حتی به يک ماه میرسد. دانشگاه و علم خستهام کرده. نمرات افت میکند. اکثر اوقات به موسيقی و بحث سپری میشود. خدا را لمس میکنم و پروازها به اوج میرسد.
سال هزار و سيصد و هفتاد و نه. ماه خرداد.
تمامی تلاشها برای تغيير دنيا به بن بست ميرسد. هدفها تغيير ميکند. سفرها کاهش ميابد و به جامعه ملحق میشوم. دانشگاه زيبا میشود و نمرات بالا میرود. زندگی زيبا میشود. آرمان به انگليس میرود.
سال هزار و سيصد و هشتاد و دو. فصل تابستان.
سفرها به صفر میرسد. پروازها نيز به همين صورت. درها بسته و درهای ديگر باز میشود. هدفها باز هم تغيير میکند. عاشق عشق میشوم بدون اينکه عاشق شده باشم. بزرگتر میشوم.
سال هزار و سيصد و هشتاد و دو. فصل زمستان.
تلاشها برای هماهنگی با زندگی به نتيجه میرسد. زندگی زيباتر میشود. شاديهای کوچک معنی دار و غم های بزرگ بی معنی میشود. باز هم بزرگتر میشوم. من همه چيز را دوست دارم
گرمای هوا در تهران کم سابقه نه بلکه بی سابقه ست.
چله زمستون و روزی آفتابی با هوای مطلوب ۱۴ درجه ای ديگه نوبره.
من برف ميخوام 
جای همگان خالی يه جيگرکی رفتم بسيار خوش گذشت. کلی وقت بود جيگر و خوئک و خوش گوشت و دل و قلوه نخورده بودم. ميگم نکنه تو خارج جيگرکی نباشه؟
دختره بی جنبه عوضی سوء استفاده چی . 
آشغال اون خودکار آهن رباييم رو که خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستش داشتم دودر کرد.
ديگه نميتونم هی باهاش بازی کنم. تازه پيش اون صد نفری که هی بهم ميگفتن تو رو خدا بدش به من و من نميدادم کلی شرمنده ميشم. اصلا از بس چشم زدن اين خودکار منو که آخرش با اين خفت از دست دادمش.
دختره بی شعور تو وزارت علوم اومد گفت شما خودکار دارين من اين فرم رو پر کنم؟ من بدبخت ساده دل هم گفتم آره دارم. گرفت که پر کنه رفت که بياد 
آی شاکيم الان آی شاکيم. تا ۲۴ ساعت دختر مختر دور و برم ببينم کلهش رو ميکنم.
نکنه فکر کرده من عاشق اون عشوههاش شدم، ايکبيری
پ.ن. آخيش کلی آروم شدم 
واقعا دلم نيومد اين رو نگم:
It's amazing that the amount of news that happens in the world everyday
always just exactly fits the newspaper.- Jerry Seinfel
زمانی که خدايی به بندهاش خيانت کند همانست که او را به فسادگاه خويش بفرستد و سپس عقلی به او عطا کند تا در احوالات خود انديشه کند!
نوری غير همدانی
کلاس فرانسه
خوب به سلامتی اين کلاس زبان بالاخره راه افتاد :) امتحان تعيين سطح که دادم همون ترم کيش قبول شدم. امروز هم روز اول کلاس بود.
من هم از اينکه اينجا ميرم خيلی خيلی راضيم. کلی مزيت داره نسبت به کيش! (آخ جون تبليغات منفی برای کيش )
اوليش اينه که معلمش بهتر تر از کيش ه.
بعد اينکه معلمش خانومه که باعث ميشه بازم بهتر تر بشه
بعد هم اينکه کلاسش مختلطه که باعث ميشه خيلی خيلی بهتر تر بشه. :))
البته يه چيزيش به نظرم عجيب اومد. ميگفتن کلاسش مختلطه من که امروز رفتم ديدم همه دخترن به جز من 
اولش به نظرم عجيب اومد. بعدش خوشم اومد ولی بعدش يهو بدم اومد. خدا کنه جلسه بعد يه پسر ديگه هم بياد چونکه همه اونجا صداشون نازک بود بعد که ميگفت تکرار کنين يه بار که من تکرار نميکردم فرتی ميفهميد در صورتی که بقيه از هر ۳ تا ۲ تاش رو نميگفتن
آفرين به اين دختر خانوما که اينقده به فرانسه علاقهمندن
سفر
خوشحالم از اينکه ديروز يک قرار برای سفر از نوع اکسپديشن به شمال-درياسر تو اواسط ارديبهشت گذاشتيم. خوشحالم چونکه ميدونم وقتی قرار رفتن ميزاريم ديگه نه درس نه کار و نه پول نميتونه باعث بشه که نريم.
فکر کنم سفر جالبی باشه چون قسمتهای جديدی هم نسبت به سفرای قبلی احتمالا بهش اضافه ميشه. شايد تصميم گرفتيم که غذا با خودمون نبريم و ببينيم که ميشه با طبيعت همرنگ شد يا نه. تنها مشکل حمل وسايل مربوطه مثل قلاب ماهيگيری و تفنگ و ايناست که بايد علاوه بر لباس و چادر و کوله و چيزای ديگه با خودمون ببريم.
تصميم داريم ۷-۸ روز رو از تمدن فرار کنيم. 
علی بدوی
آهای دوستای فرنگی!
يکدومتون بگه ببينم فرق toward و towards چيه؟
فطرت
من در عجبم زمانی که در طول تاريخ به کرّات نا اهلان و ستمکاران به قهر پروردگار نابود شده اند و صحنه را برای نيک سيرتان خالی کرده اند و پس از يکايک اين وقايع جهان هستی به سمت زشتی و کثيفی حرکت واگرا داشته، چطور میتوان همچنان دم از فطری بودن خوبی در انسان زد؟
در فلسفه میگويند وقوع شيء دليل بر امکان وجود شیء است. فکر کنم اين مساله مصداق کامل اين جمله است برای اثبات آشغال بودن فطری انسان.
حالا هی شما دم از نبوت و پيامبری بزنين 













