آن روز بدون شک بهترين روز زندگيم در اين چند وقت اخير بود. همين چند روز پيش بود و من مطمئنم که يکی از خوشبخت ترين روزهای زندگيم را تجربه ميکردم. شرط ميبندم چيزی به اندازه استکان چهارم ويسکی نميتواند انسان را خوشبخت کند. اصلا خيلی جالب است. اين استکان تو را از اين سر دنيا به آن سر دنيا ميبرد. دور دنيا در ۵ دقيقه. اين يعنی خوشبختی. سفری که غير منتظره و بدون هيچ برنامه ريزی بلند مدت است. اصلا اساسا هر چيزی که برنامه ريزی شده باشد، خوشبختی نمی‌آورد. همين است که من صبح تا شب درس ميخوانم تا مدرکی بدست بياورم. بعد دوباره صبح تا شب و يا شب تا صبح کار ميکنم تا پول زيادی بدست بياورم و آخرش هم احساس خوشبختی نميکنم. خوشبختی را همان استکان چهارم مياورد و بس. خوشبختی را همان لحظه‌های ناب غير منتظره و کوتاه مياورد.

چهارمين استکان را که خوردم،‌ دو سانتی‌متری دهانم را گشادتر کردم. در اين دنيا خيلی سخت است بتوانی دهن کسی را با خنده دو سانتی متر گشاد کنی. به يخ های درون استکان نگاه کردم. چقدر زلال شده بودند. ديده‌ايد اين يخ‌ها به آخر کار خود که ميرسند،‌ چقدر شفاف ميشوند؟‌ انگار آنها هم چهارمين استکان را خورده بودند. ميگويند مستی و راستی. راست ميگويند. يخ‌ها هم روراست شده بودند. ته‌شان را ميشد ديد. هنوز جا داشت يک سانتی متر ديگر دهانم را گشادتر کنم. پس اين کار را هم کردم. احساس کردم خوشبختی خود را از لابه‌لای فضای دهان گشاد شده‌ام به بيرون پرتاب کرد.

حالا من خوشبخت شده‌ام. کسی هم نميتواند منکر آن بشود. چه اهميتی دارد که من کيستم و کجا هستم. الان مهم اينست که چيزی دهانم را دو سه سانتی‌متری  گشاد کرده و سختی‌ها و ناراحتی‌های زيادی لازمه تا اين چند سانتی متر دوباره تنگ بشه. پس من خوشبخت هستم.

/ 0 نظر / 9 بازدید