و آن دسته های کائوچويی عينکم..

چشمان ضعيف هم نعمت خيلی بزرگی است. عينکی ميزنی و حالی ميکنی. لحظه‌ای که چارچوبه‌اش را روی چشمهايت ميگذاری لحظه خيلی زيبايی‌ست. احساس ميکنی همه چيز مثل وزغ ميزند بيرون. همه چيز روشن ميشود. همه چيز زنده ميشود. مثل ماهی‌ای که در آب می‌اندازی همه چيز جون ميگيرد. واقعا که چه لحظه‌ايست و چقدر دلم برايش تنگ شده. جالب‌تر اينست که آدم دلش برای چه چيزهايی تنگ ميشود.

هر وقت هم که دلت تنگ است، هر وقت هم که با خدا قهر می‌کنی، عينکت‌ات را در می‌آوری. به خدا ميگويی ديگر به دنيايت نگاه نميکنم. در که می‌آوری هم لذت دارد. بارها شده بود که چندين دقيقه هی عينک را ميگذاشتم و هی برميداشتم. انگاری چشمت را روی همه چيز بسته‌ای. به روی اين دنيا، به روی همه کثيفی‌ها. لذتی دارد، نه؟‌ يک جور خونسردی آنی به آدم ميدهد. اصلا عينک به آدم درس بزرگی ميدهد. به آدم می‌آموزد که ميتوان در هر شرايطی چشم را بر روی دنيای بيرون بست و خود را از آن جدا کرد. الان که فکر ميکنم ميبينم که چقدر برايم سخت است خودم را به سرعت از دنيا unplug کنم. حالا ميفهمم تمامی‌اش از اثرات عدم استفاده از عينک است.

/ 2 نظر / 8 بازدید
pooya

جالب بود، ولي بعضی وقت ها چشم ها را هم ميشه بست.

jsam

جالبترش وقتيه که من ميام و يادت ميندازم چقدر پول بالای اون ليزيک مزخرف دادی که ديگه عينک به اين خوبی و ماهی و باحالی رو نداشته باشی !