چقدر آمريکائيها در بی هيجان کردن همه چيز استادن. هفت هشت ساعتی ميشه  که توی کلاس نشستم. ساعت ۹:۱۵ شبه و استاد با انرژی خاصی سعی ميکنه بهمون بفهمونه که چرا فلان زبان decidable نيست. آرواره‌هاش رو ميبينم که باز و بسته ميشن ولی چند دقيقه‌ای هست که هيچی نميشنوم. آرواره‌های خودمم مدام ميجنبن. يک ساندويچ خريدم و هی گاز ميزنم. آخ که خوردن خوراکی سر کلاس اينجا چقدر بی‌مزه‌ست در مقايسه با ايران. اين آزادی لعنتی تو اين آمريکای لعنتی همه مزه ها رو بی مزه کرده.

دلم ميخواد بازم نارنگی ترش با خودم ببرم سر کلاس و يواشکی زير ميز پوسش بکنم و يه پره‌ش رو هلپی بخورم. بعد بوی نارنگی همه جا رو پر کنه و کل کلاس به هم بريزه. دلم ميخواد وقتی دهنم پره معلم اسمم رو صدا کنه و ساندويچ تو گلوم گير کنه. دلم ميخواد بازم ساندويچای نون پنير گردوی کامی رو کش بريم و سر کلاس همه‌ش رو بخوريم و زنگ تفريح دعوامون بشه. دلم ميخواد سر راه کلاس بريم نون و ماست بخريم و توی کلاس يواشکی بخوريم. دلم ميخواد موهام بلند باشه دوباره و هر روز از دست ناظم فرار کنم. يه روز هم گير بيفتم و کارتم رو ازم بگيرن. دلم ميخواد بعدها که سر کار ميرم پشت ميزم نشينم و دلم بخواد که سر اين کلاس که الان نشستم باشم. دلم ميخواد ساعت ۹:۳۰ بشه. ايول کلاس تعطيل شد. کاش يه چيز بهتر ميخواستم. :)‌

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
امیر

آخ گفتی دوست عزیز منم همیشه یاد دوران بچه مدرسه ای بودنم میافتم همین را میگم خیلی دوست دارم مثل قدیم سرکلاس یواشکی تخمه بشکنم وقتی کلاس ساکته صدای شکستنش را همه بشنون آخه یه تخمه فروشی جلوی مدرسه ما بود تخمه داغ را میریخت توی این پاکتهای کاغذی که پاکتهارا با برگه های امتحن مدارس درست میکرد البته من الان در ایران هستم ولی خب به زودی باید برم بین برادر خواهرانم آنهم با کلی مسئولیت باورت نمیشه اگر بگم از 15 16 سالگی دیگه زندگی شخصی را کنار گذاشتم از همه چیز خودم گذشتم