حرف

يه چيزی ميخوام بگم هر کاری ميکنم نميتونم. اصلا انگار برای گفتن ساخته نشدم. اصلا خيلی چيزا رو نميتونم تو مغزم تصور کنم. دلم ميخواد مغزم رو بدم يکی دیگه مغز به مغز کنه برام خوب توش رو ببينه. بعد ميتونم بشينم در موردش باهاش کلی صحبت کنم.

فکرش رو بکن. شب تو درياسر کنار چادر تو کوه. آتيش نيمه روشن و يه ميليون ستاره. از سرما يخ بزنی و کلت رو با خرخره بکنی تو کاپشنت. بعد ذل بزنی تو ذغالها و يواش يواش بری تو حالت يوخلا. بعد از ساعت ۱ تا ۴ صبح به حرفاش گوش کنی ببينی چی ميگه. حتما بايد محو باشه ها يعنی همون نظاره گر صفر. همه چی بياد و بره.

/ 1 نظر / 10 بازدید