۵ سالم که بود مامان بزرگم دو تا دفتر برم خريد. يکی برای فارسی يکی برای انگليسی. خودش شروع کرد فارسی ياد دادن مامانم هم انگليسی. اسمم و با چند تا کلمه دیگه مينوشتم عشق ميکردم. شيوا اينا ميرفتن مدرسه هی پز ميدادن بهم. منم عاشق اين بودم که برم سواد دار بشم روشون رو کم کنم.
روز اول مدرسه رو از عيد امسال بهتر يادمه. مامانم بيدارم کرد. يه صبحونه مفصل با شير و تخم مرغ و ... داد خوردم بعد با آرش ،پسر عموم، حاضر شديم و بردمون مدرسه. تو مدرسه کلی از بچه ها داشتن گريه ميکردن. من و آرش هم که دوتايی با هم بوديم شروع کرديم به پينوکيو بازی کردن و ور رفتن با اين ليوان تاشوها.
سال پايينی ميشدی. جون ميکندی. يه سال. دو سال بعد يواش يواش ميشدی سال بالايی بعد يهو ميرفتی يه جای ديگه دوباره ميشدی سال پايينی. زندگی از همون اول با آدم بازی ميکنه درست مثل يه گربه که با يه سوسک بازی ميکنه! بعد که سوسکه خسته ميشه ميکوبه تو سرش و خلاص.
وقتی اومدم دانشگاه فکر کردم چه خبره. با خودم ميگفتم تو دبيرستان که کلی گير بود اين همه خوش گذشت، اينجا که کسی گير نميده چی بشه. حالا که فکر ميکنم ميبينم چه بيخود ميگفتم با خودم. همين الانش ميتونم تا فردا صبح خاطرات دبيرستانی تعريف کنم. يکی از يکی باحالتر. هر چی فکر ميکنم تو دانشگاه يادم نمياد چيزی (البته اين کلاس شهابی و قلی زاده رو پرانترگيری کنين).
امروز که توی کتابخونه مرکزی خانومه مهر رو زد و گفت مبارکه تازه فهميدم که چه اتفاقی داره ميفته. مطمئن بودم که چند سال بعد ميشينم و يه متنی مينويسم. توش خاطرات دانشگاهم رو مرور ميکنم و آرزوی یه ساعت نشستن روی صندلی سبزهای دانشکده رو ميکنم.

/ 2 نظر / 7 بازدید
NicosK

آره علی جون ... اين نيز بگذرد ..

داش علی خوشگذران

مرتيکه! چرا من رو توی پرانتز نذاشتی؟ من که ... می کنم برات. ... کوتاه می کنم برات . بذارم برم ؟ ((: