خاطره - ارکيده

دوست دارم از خاطرات خودم با خودم بگم. خاطرات وقتی که دو مثقال بيشتر قد نداشتم با یه مثقال وزن.
توی اين مجتمع انقدر بازی ميکردم که مامانم ميومد نعشم رو جمع ميکرد. نه فقط من ها. همه همينطور بودن، پسر و دختر. تابستونا که ديگه اوجش بود. از صبح بازی ميکرديم تا کلی از شب گذشته. روزی حداقل يکی دو ساعت فوتبال رو شاخش بود. اونم چه فوتبالی. بعد فوتبال که ميشد، ۲۰ نفری ميرفتيم يه بازی جور ميکرديم. از بازيهای ورزشی مثل دوچرخه سواری دست جمعی، اسکيت سواری با شيرين کاری و هفت سنگ و قايم با شک معمولی و با دوچرخه گرفته تا دزد و پليس و گانيه و کوکاکولا و روپولی و گوشه و استپ هوایی و هزار تا بازی ديگه که اسماشون هم الان يادم رفته. اغراق نکنم ۱۰۰٪ روزای تابستون از بعد از ناهار تا ساعت ۴-۵ آب بازی داشتیم. هر روز با یه روش. یه روز سطلی یه روز شیلنگی یه روز با دوچرخه.
ظهرها که ميشد زير درخت بيد ليگ پنالتی داشتيم. بازيهای رفت و برگشت و حذفی انقدر جدی برگزار ميشد که جام آزادگان بايد جلوش لنگ بندازه. جالبيش اين بود که دخترا هم کلی بازی ميکردن. چند تا پنالتی زن قهار هم داشتيم.
روزگاری داشتيم. همه از اقصی نقاط تهران چهارشنبه سوری ميودن مجتمع ما. هيچ کس ترقه مرقه نميزد که. فقط آتيش بود و رقص و آش رشته. قاشق زنی داشتيم با اين چادر نمازا. يادش بخير زير اون چادرا چه کارايی ميکرديم.
دیگه هیچ کدوم این کارا رو نمیکنیم. نه که بزرگ شدیم نمیکنیم ها! اصلا بچه کوچیکا هم دیگه حسش رو ندارن. بهشون که نگاه میکنم دلم براشون میسوزه. بیچاره ها از بچگیشون هیچ لذتی نمیبرن.

سه هزار صفحه خاطره دارم که بنویسم. نمیدونم چرا باید بنویسم. شاید میترسم یه روزی یادم بره. ولی نوشتنش هم لذت بخشه، راست میگن وصف العیش نصف العیش.

این همه سال گذشته هنوز همه شون رو دوست دارم گرچه هر کدومشون یه جان.

آرمان -->‌ انگلیس
کیاوش --> آلمان
سامان --> کانادا
بهاره -->‌ انگلیس
اشکان --> فرانسه
تورج --> تو یه زلزله فوت کرد
ساناز -->‌ دانمارک (یا کانادا)
کریستین --> بلژیک
پاتریک و سویینی --> آمریکا

من و بقیه هم هنوز اینجاییم گرچه خیلی با هم در ارتباط نیستیم دیگه.

میبینین؟ هر جای دنیا برم یه دوست جون جونی دارم که اگه ببینمش یه دنیا خوشحال میشم، حتی اگه برم اون دنیا.
به این افراد میتونین دوستای دبیرستانی و دانشگاهیم رو هم اضافه کنین. خیلی خوشبختم که این همه دوست دارم نه؟
ای کاش من جهانگرد بودم.

/ 2 نظر / 9 بازدید
bahar

آخ گفتی. آخرش يه بار دور دنيا رو ميگردم!! چه کيفی بايد داشته باشه..

آرین

زيبا بود اميدوارم که ديگه تنها نمونی و هميشه موفق و پيروز باشی ادامه بده